تبليغاتX
گاهی نامه
همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی
به نام خدا
بعضی وقتها اتفاقاتی اطرافت می افتند، بدون اینکه به تو بستگی داشته باشند ولی تو فکر می کنی که دقیقا این اتفاق به خاطر تو اتفاق افتاده؛
اول اینکه: "اینجا" به ما در مورد پلیس راهنمایی و رانندگی هشدار دادن که خیلی به ضوابط اهمیت می دهند(!) ولی در محل قضیه حل می شود، به همین دلیل هم نگرانی ناخودآگاهی در آدم به وجود می آید. و دوم اینکه اینجا اگر هنگام رانندگی تابلوی ایست را دیدید یا حق تقدم با شما نبود، باید آنقدر منتظر بمانید تا کاملا همه بروند و بعد شما بروید (مثل خیلی از کشورهای دیگر). گاهی اوقات می شود که شما 10 دقیقه سر خیابان فرعی منتظر می مانید تا وارد خیابان اصلی شوید و ...!
این دو را گفتم که متوجه شوید رویداد زیر چقدر برای من که اصلا حوصله ایستادن ندارم ولی مجبورم(!)، خوب بود. چند روز پیش بسیار خسته داشتم بر می گشتم خانه که رسیدم سر یک سه راه که باید از خیابان فرعی به اصلی وارد می شدم، از آن جاهایی هم بود که باید کلی معطل می ماندم؛ در فکر این بودم که کدام ماشین که رفت من هم بروم که ناگهان یک موتور پلیس آمد عرض خیابان اصلی را بست و به من اشاره کرد که بروم!!!! من با حالتی بهت زده حرکت کردم و نگاهی به رانندگانی انداختم که به خاطر من نگه داشته شده بودند.خوشحال که عجب پلیسی، "دید ما اینجا غریبیم برامون راه گرفت".  در همین حال بودم که دیدم یک کاروان ماشین و موتور پلیس همراه با چند ماشین تشریفات دارند به سمت همان خیابان فرعی که من آنجا بودم، می آیند؟!!!
تازه پلیس موتور سوار هم به من اشاره کرد که زودتر بروم!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:30  توسط نویسنده | 
به نام خدا
بعضی اوقات می خواهی کلی مطلب بنویسی ولی تا دست می بری به تایپ کردن همه چیز از ذهنت پاک می شوند؛ یا این قدر ذهنت شلوغ می شود که نمی دانی از کدام یکی بنویسی. الان هم من همین حالت را دارم! خیلی سرم شلوغ است چون علاوه بر اینکه کمتر از 4 هفته دیگر باید بروم به شهر دیگری برای پرزنت کردن در "یک" کنفرانس بین المللی؛ باید گزارش ترم را هم آماده کنم و در تاریخی که بعدا اعلام می شود در حضور جمعی از اساتید به ارایه آن بپردازم. همه اینها به کنار تعطیلات ترم هم هست و بعد از این همه سختی که در طول این ترم متحمل شدم، باید انرژی جمع کنم برای ترم بعد؛ بنابراین باید کلی تفریح و مهمانی و جمع دوستان و...
واقعا که نمی دانم چی کار کنم از بس که گرفتارم!!!!!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:9  توسط نویسنده | 
به نام خدا
"به قلم بانو"
تقدیم به پدر شوهر عزیزم:
آرامشی که توی صورتتون هست،هیچ جا ندیدم؛انرژی مثبتی که از شما میگیرم، باور نکردنیه؛نگاههای پر از حرفی که توی صورتم خیره میشه ، حیرت انگیزه.چی بنویسم که واقعا" عاجزم از توصیف شما.
دوست داشتنی ترین پدرشوهری که میتونه وجود داشته باشه.
شاید این حرفا رو قبلا هم بهتون گفتم، ولی بازم میگم که همه بدونن که اگه خدا یه چیزایی ازم گرفته، نعمت هایی رو هم جایگزینش کرده.
واقعا برای همه خونواده "نعمت" هستی "بابا".جدی میگم...
نخند...! بارون میاد...! 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 20:35  توسط نویسنده | 
به نام خدا
تقدیرگرایی در تاریخ بشر قصه ای طولانی و بسیار کهن دارد. بعد از اسلام تقدیرگرایی توسط بنی امیه در بین مسلمانان بسیار تبلیغ شد چرا که در برابر اعتراض افرادی که حکومت را حق بنی امیه نمی دانستند، آنها این جواب را می دادند که این خواست و تقدیر الهی است چرا که اگر خدا نمی خواست، حکومت به دیگری می داد. و از آنجا که هیچ چیز در این دنیا ابدی نیست و همه چیز فانی است، حکومت بنی امیه توسط بنی عباس ساقط شد و بنی عباس، همین مخالف تقدیرگرایی دیروز، بعد از مدتی باز به تبلیغ آن به صور دیگر پرداخت و قصه همچنان ادامه داشت...
"ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" خداوند ما را به دخالت در امور اجتماعی و بهبود وضعیت خود و اجتماع دعوت می کند؛ نه از گروهی خاص بلکه از "تک تک" افراد جامعه.
کمک به مردم، رفع نیازهای اجتماع و ... و در کل "وجدان اجتماعی" راهنمایی است برای رضایتمندی فرد از حضور خود در اجتماع بشری.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:11  توسط نویسنده | 
به نام خدا

"کانت "می گوید:

 

"دو چیز مرا به شگفتی می اندازد، یکی آسمانی پرستاره و دیگری احساس مسئولیتی که در قلب ماست".

 

شگفتی آفرین باشیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:55  توسط نویسنده | 
به نام خدا
کاربرد آمار و ارقام چیست و ما از آن چه می فهمیم؟ مثلا وقتی می گویند نرخ تورم حدود 23 درصد است یعنی چی؟ وقتی می گویند درصد جمعیت زنان در دنیا 52 درصد است یعنی چی؟  وقتی کسی می گوید من 25 سال دارم یعنی چی؟
خوب در ظاهر این آمار و ارقام نشان دهنده کمیت مسایلی مثل نرخ تورم و جمعیت زنان دنیا و میزان سنوات عمر یک فرد است ولی می توان بر روی آنها تامل بیشتر کرد. اگر به یک فرد آشنا به اقتصاد، نرخ تورم را بگویی؛ با توجه به هزار زنجیره علل و معلولی می تواند چندین شبانه روز در رابطه با نرخ تورم و تاثیر آن بر جامعه داد سخن بگوید! اگر به یک جامعه شناس از درصد جمعیت زنان دنیا صحبت کنی، می تواند مقاله های فراوانی در رابطه جمعیت زنان و نقش آنان در دنیای امروز وتاثیر بر پایه های اجتماعی و... بنویسد و در آخر جا برای صحبت باقی بگذارد! اگر به یک فرد 25 ساله بگویی این 25 سال چگونه بود، می تواند عمری از این 25 سال بگوید!
پس آمار و ارقام هر چند در نگاه اول بسیار ساده اند ولی دنیایی در خود نهفته دارند. در اینجا سوالی دارم؛ کشور ترکیه چگونه با داشتن 99 درصد جمعیت مسلمان دارای حکومتی لاییک و ضد دینی است؟ سوال سختی که نبود؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:30  توسط نویسنده | 
به نام خدا
سلام!
اول می خوام خودمو معرفی کنم و از خودم یه کم بگم:
من "بانو" هستم؛ "همسر نویسنده" ! تا به امروز که دارم مینویسم ،دقیقا" سه سال و هشت ماه و هیجده روزه که من و نویسنده با هم یکی شدیم. البته به قول نویسنده ما از "عالم ذر" با هم بودیم و به قول قدیمی ها "قسمت این بود" و به قول امروزی ها "همدیگرو تور کردیم" .
یه زمانی  خیلی می نوشتم؛ نوشتن جزیی از زندگیم شده بود ولی حالا یه کم برام سخت تر شده. اون موقع ها راحتتر می نوشتم و دستم رو کاغذ می لغزید و می لغزید تا خسته بشه؛ ولی این روزا باید بعد از هر چند خطی یه کم فکر کنم که چی بنویسم.
"بابا" (پدر شوهرم!) می گه "قلم من جادویی" ولی من فکر نمی کنم این جوری باشه؛ شاید حداقل الان دیگه این جوری نیست. "بابا" خیلی منو تشویق میکنه به نوشتن، بعضی وقتا هم واسه "بابا" می نویسم، ولی نه عین اون موقع ها که هر روز واسه "نویسنده" می نوشتم.
شاید این وبلاگ هم شروعی دوباره باشه برای نوشتن من؛ نوشتن خاطرات؛ تجربیات "اینجا" و "اونجا" و ...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:3  توسط نویسنده | 
به نام خدا
اینترنت یکی از ابزارهایی است که در دنیای امروز به هیچ عنوان قابل چشم پوشی نمی باشد. این ابزار امروزه به دنیایی تبدیل شده که آن را دنیای مجازی می نامند؛ اما برای برخی از آدم ها دنیای مجازی دنیای خارجی است و اینترنت دنیای واقعی! و با این رشد استفاده از اینترنت شکی نیست که روز به روز بر تعداد این افراد افزوره خواهد شد.
چند روز پیش برای اولین بار یک وبگردی کردم تا ببینم کسانی که به خودشان زحمت می دهند و وقت میگذارند تا وبلاگی بسازند، از چه می نویسند و به چه فکر می کنند. برای خودم پیش فرض هایی داشتم چون می دانستم که احتمالا افراد جوان به دلیل داشتن وقت بیشتر و شور و حرارت آشنایی با دنیای جدید، دارای وبلاگ های بیشتری هم هستند و در نتیجه صحبت های جوان پسند بیشتر است!
هر چند پیش فرض هایم خیلی بیراه هم نبود ولی در این میان به چند نکته هم برخوردم که به برخی اشاره می کنم؛
برخی از افراد که تعدادشان هم کم نیست دارای قلمی بسیار زیبا هستند در حالی که سن و سال چندانی ندارند. در وبلاگی نویسنده بعد از نوشتن چند مطلب اندوهگین و می شود گفت با متنی یکنواخت، شروع به نوشتن خاطرات جالب خود کرده بود با متنی گیرا و آشنا طوری که خودت را جزیی از آن می دیدی. در برخی اوقات واقعا نمی شد قهقه نزد...! دیگری در باره پدر از دست داده اش نوشته بود که من را طاقت خواندن همه مطلب نبود و نمونه های بسیار در موضوعات مختلف.
در مقابل افراد کم ذوقی هم پیدا می شدند که دوست داشتند در این فضای وبلاگی از خود لطافتی نشان دهند؛ در یکی از وبلاگ ها اول شروع کردم به خواندن دو سه مطلب که در مایه های عشقی نوشته شده بود و حکایت از این داشت که فرد هر چند عاشق نیست ولی علاقه وافر دارد که این مسلک پیشه کند. با توجه به هیجانات ضعیفی و احساساتی که در متن بود حدس زدم که وبلاگ مربوط به دختر خانم کم سن و سالی باشد، ولی وقتی به بالای صفحه آمدم تا مشخصاتی از نویسنده وبلاگ بدست آورم، تا چشمم به عکسی از نویسنده افتاد دچار تضاد فکری شدم؛ مردی حدود 30 ساله و موهای بلند وز و سبیل از بناگوش در رفته با پیراهن مشکی که با حالتی معصومانه در دوربین نگاه می کرده است!
یا در جایی دیگر خانمی جوان در تحلیل حقوق زنان سخنان بسیار شیوا و آتشینی بیان کرده بودند، ولی در نظراتی که توسط بازدید کنندگان درباره این مطلب نوشته شده بود، یک نظر مرتبط پیدا نمی شد. یکی گفته بود: "من که مطلبت را نخوانده ام ولی چه فضای جالبی برای وبلاگت انتخاب کرده ایی، آبی مثل دریا"! و دیگری نوشته بود: "آپیدم بیا"!!

در وبلاگی دیگر فردی نوشته بود که من ایدزی هستم و از زندگی ناامید و در کل با غم قصه زندگی اسف بار خود را توضیح داده بود؛ در عوض در نظرات می دیدی: "آخی! به وبلاگ من هم سر بزن"! و یا: "سایت جوجه کوچولو، sms های جالب، دانلود آهنگ موبایل و چیزهای دیگر"!! دیگری هم از روی چه نیتی نمی دانم نوشته بود: "چه سخت. آدم بیماری لاعلاج بگیره ولی ایدز نگیره"!!!

و در آخر باید بگویم که بازار مطالب علمی، اجتماعی، سیاسی، صنفی، خیره ها، مسایل آموزشی و ...اصلا داغ نیست ولی بازار sms ، آهنگ موبایل، عکس بازیگران و موزیسین ها و عاشقای تازه کار مثل کوره داغ داغه!!    
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:1  توسط نویسنده | 
به نام خدا
چند روز گذشته را نتوانستم بنویسم چون مریض احوال بودم و دل و دماغ نوشتن نبود. البته از قبل یک چیزی نوشته بودم ولی باید کمی خود حذفی انجام می دادم! دیروز رفتم دکتر؛ تمامی کارهای غیر تخصصی توسط پرستار صورت گرفت، مثل گرفتن دمای بدن و...؛ و دکتر از روی صندلی با چراغ قوه توی گلویم را نگاه کرد و بیشتر مشغول وارد کردن اطلاعات من به کامپیوتر و نوشتن داروهای مورد نیاز من باز بر روی کامپیوتر بود. بعدش هم با لبخند گفت برو داروخانه. 9 قلم دارو برایم نوشته بود که همگی برای راحت تر طی کردن مدت بیماری بود نه درمان؛ چرا که ویروسی است و کاری نمی شود کرد. در اینجا باید از بانو تشکر ویژه داشته باشم که توی این مدت خیلی هوای من را داشت.
از بیماری که بگذریم، بعضی اوقات توی فکر فرد به خصوصی هستی و یکدفعه همان موقع از جایی که فکرش را نمی کنی یک خبری در مورد همان شخص به تو می رسد. این را گفتم چون دو روز پیش به صورت اتفاقی و در حالی که تب شدید داشتم نوشته استادم (که در ایران هستند) را دیدم. خیلی خوشحال شدم و در آن شرایط امیدواریی بود به خصوص که امر به مواظبت از سلامتیمان کرده بودند.
مادرم هم به صورت همزمان با من دچار سرماخوردگی شده اند. من که راضی نبودم ولی این امر نشانه نزدیکی پسر و مادر است!!!
در کل عجب دنیایه!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:42  توسط نویسنده | 
به نام خدا
دو خبر کوتاه:
1.خبر ناگوار است؛ من مریض شدم!! اصلا نگران نباشید سرما خوردگی ساده است!
2.خبر خوب اینکه "بانو" هم دست به قلم شدند؛ تا تایپ مطالبش تمام شود به روی وبلاگ می گذارمشان!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:26  توسط نویسنده | 

به نام خدا
باید از حق نگذشت که اکثر اساتید دانشگاه در ایران از کیفیت قابل قبول علمی برخوردارند. با این وجود پویایی علمی چندانی دیده نمی شود و محیط دانشگاه جذابیتی برای دانشجوی اهل علم ندارد. یکی از دلایل فقدان پویایی علمی، وابستگی دانشجویان به جزوات و در صورت علاقه مندی دانشجو!، کتابهای ترجمه شده است که معمولا هر دو توسط اساتید پیشنهاد می شود. این روند باعث کرختی فضای علمی در بین دانشجویان و نیز اساتید می گردد.
به روز نبودن اساتید و وارد نشدن آنها به فضای واقعی! پژوهش، عدم استفاده از مقالات و کتاب های تازه منتشر شده به علت تسلط نداشتن کافی به زبان انگلیسی و در نهایت استفاده دوباره و دوباره از منابع قدیمی، باعث دور ماندن استاد و دانشجو از دنیای امروز علم می شود. اگر از بحث جزوات بگذریم!! و توجه کنیم به مدت زمانی که از چاپ یک مقاله تا گردآوری آن به صورت کتاب و سپس جا افتادن آن کتاب به عنوان یکی از منابع و بعد از آن همت یک استاد داخلی برای ترجمه، که حدود 15 سال می شود؛ به یکی از علل کم کارآمد بودن دانشگاهها پی خواهیم برد. جالب این که همین کتاب ها هم مورد استفاده اکثر دانشجویان نمی باشد!
  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 15:21  توسط نویسنده | 
به نام خدا

این شعر به نظر من که خیلی قشنگ آمد هر چند که خیلی اهل شعر و شاعری نیستم.

نه زمین باش و نه خاک

که تو را خوار کنند

وانگهی ذهن تو را پُر ز مردار کنند

آسمان باش که خلقي به نگاهت بخرند

وز پی دیدن تو ، سر به بالا ببرند

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:5  توسط نویسنده | 
به نام خدا
این عنوان در چند بخش ارایه می شود.
می خواهم از دانشجو در دانشگاههای مالزی بگویم. اول باید خاطر نشان کرد که دانشجویان به صورت فردی در مالزی در مقایسه با ایران تفاوت بسیاری دارند.  در مالزی همانند بسیاری از کشورهای دیگر دنیا، درس خواندن و ادامه تحصیل در مقاطع دانشگاهی امری بسیار مطلوب به حساب می آید؛ ولی از روی اجبار و به اصطلاح "برای گذران وقت" کمتر کسی به دانشگاه می رود! دیگر آن که محیط فاقد هر نوع استرس می باشد.
در دانشگاههای مالزی فعالیت سیاسی به طور کامل ممنوع است! جو کل مالزی به گونه ای است که فعالیت سیاسی در میان افراد جامعه به صورت بسیار اندک مشاهده می شود و نمود اجتماعی چندانی ندارد. البته برخی دوستان ادعا می کنند که اصلا فعالیت سیاسی در میان افراد جامعه وجود خارجی ندارد!
روحیه کاوشگری علمی در محیط دانشگاه به شدت توسط مسوولین دانشگاه به دانشجویان القا می شود و دانشجوی به دور از استرس، به ورود در دنیای پر از معمای علم دعوت می شود. کنفرانس ها و سمینارهای مختلفی با حضور اساتید برجسته داخلی و خارجی در فواصل زمانی نه چندان زیادی برای نیل به این هدف برگزار می گردد. کتابخانه ها از جمله عوامل ترغیب دانشجو به کسب بیشتر علم است. موقعیت مکانی کتابخانه ها معمولا بسیار سهل الوصول است.  کتابخانه هایی بزرگ و مجهز، دارای سالن های متعدد مطالعه، ، اتاق های یک نفره و چند نفره برای مطالعه و بحث های علمی!، دسترسی آسان به مقالات و کتاب های جدید و اینترنت؛ برای دانشجو رغبت حضور در کتابخانه را ایجاد می کند. متاسفانه زمینه استفاده از کتابخانه در دانشجویان ایرانی حتی در اینجا بسیار کم است و علت عمده آن فضای نامناسب، نبود کتاب های به روز دنیا و ... در کتابخانه های دانشگاههای ایران و از همه مهمتر فقدان فرهنگ "استفاده از کتابخانه" است.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:26  توسط نویسنده | 
به نام خدا
یکی از دوستان عزیز لطف کردند و "یک سری" نظر برای من ارسال کردند. فقط با کمی تغییر و حذف محبت های ایشان به اینجانب، مطلب در زیر آورده شده است.
دنیای مجازی، واقعیت ناگزیر و ناگریز زندگی ماست. اما آیا این گزاره برای توجیه وبلاگ نویسی کافی است؟ قطعا نه . وبلاگ نویسی به عنوان امری خصوصی: برای من وبلاگ نویسی علاوه بر تمامی جنبه های دیگر، امری شخصی نیز هست. تجربه ایست از زیستن، از گفتن و شنیدن، از بودن و مهمتر از همه از شدن. و این خود بسیار ارزشمند و حایز اهمیت است. چرا که سیر افکار و اندیشه های ما همانند شخصیت مان و چه بسا، بسیار سریعتر از آن در حال تحول و شدن است، در یک دگرگونی مدام و به تعبیری در سراشیبی فراموشی. ما فراموش می کنیم که چه بودیم(هستیم)، چه می اندیشیدیم(می اندیشیم) و چگونه آن را بیان می کردیم (می کنیم)، و چگونه می زیستیم(می زییم) و … . اما مکتوب شدن همه اینها در یک فضای مجازی بطور خلاصه می تواند سیر و روند فکری فرد را حداقل بر خود فرد عیان سازد. و این بسیار حایز اهمیت است. همچنین در این حوزه می توان از منافع بسیار وبلاگ نویسی در خصوص افزایش گستره آشنایان و بالتبع آن؛ افزایش گستره امکانات فردی، شناختن بیشتر وضعیت موجود، مورد نقد قرار گرفتن، اطلاع یابی از برخی جریان ها و حوادث و شرایط خاص! و غیره هم نام برد. 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:43  توسط نویسنده | 
به نام خدا
داشتم یک وبلاگ را می خواندم که یاد مادربزرگم افتادم. خدا نگهشان داره، موقعی که یکی از نوه هایشان کنکوری بود تنها یک نصیحت برایشان داشتند: "بخوان و بخوان و بخوان". همیشه هم سه بار تکرار می کردند. حیف که نمی توانند وبلاگ من را بخوانند وگر نه کلی ذوق می کردند که یاد این حرفشان افتادم.
این مادر بزرگ و پدر بزرگ ها هم دنیایی هستند!
تو هم! بخوان و بخوان و بخوان، که خداوند اولین بار به پیامبرش وحی کرد که: "بخوان به نام پروردگارت ... اقرا بسم ربک الذی خلق ..." .
 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:36  توسط نویسنده | 

به نام خدا
خیلی چیزها است که می خواهم بنویسم؛ از اوضاع ایران گرفته تا خاطرات جالب اینجا. ولی گفتم بهتر است اول دلیل تنبلی خودم را توضیح بدهم.
متاسفانه تا اکنون من لیبل حروف فارسی را ندارم و باید با حدس زدن تایپ کنم. نمی دانید که چقدر سخت است که باید چند حرف را بزنی تا حرف مورد نظرت را پیدا کنی. حالا ببینید تایپ یک متن چه مشقتی است.
با این همه هنوز مشتاقم به نوشتن.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:15  توسط نویسنده | 

به نام خدا
معمول است که اولین نوشتار به عنوان حسن شروع برداشت میشود، هرچند که بسیاری از "حسن" بی بهره اند؛ و شاید این نوشتار هم به منوال گذشتگان باشد.
سئوال اول من نیز از خودم این است که این وبلاگ را چرا درست کرده ام؛ و شاید سئوال اول شما هم که برای اولین بار است که این وبلاگ را میخوانید، همین باشد.
خودم هم درست نمیدانم! ولی شاید "فضای بازتری برای فکر کردن" ، دغدغه هایی که وجود دارند و نمی توان آن را به کسی نگفت!
درد دل های کسی که لطف دوست مقدر کرد که باشد، پس هست ( به زبان ساده تر درددل های خودم ). هر از گاهی مطالب علمی، دانستنیهای جالب، خاطرات و خبر های با مزه هم رد این جا میتوان یافت (به شرط اینکه خیلی تنبلی نکنم).
اسم وبلاگ هم طنزی است که در دوره دبیرستان میان دوستان رواج داشت؛ گاهی نامه. این هم جریان مفصلی دارد که شاید در موقعی مناسب واقعه به صورت مشروح برای دوستان عرضه شد.
امیدوارم که بتوانیم از فضای باز فکری مان به فضایی باز برای عملکرد درست، دست پیدا کنیم. (اثبات فضای باز فکری به عهده خودتان).

 
موفق و پیروز باشید.
 
 
 
 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:48  توسط نویسنده |