![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:38 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
امروز یکی از روزای بسیار قشنگ من و بانو هست. روزی به یاد ماندنی که در زندگی ما دو نفر نقش خیلی مهمی بازی می کنه. دوست داشتم توی این روز تشکری کنم از او که با همه خوبی هایش در کنار من بود... ممنون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:57 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شب است و در دل شب صدای انتها ناپذیر شکستن موج به گوش می رسد. در تاریکی ایی که چیزی دیده نمی شود، از صدای ضربه های موج می توان آنها را در ذهن مجسم کرد. نمی دانم که این دریا چه چیزی ار این دنیا دیده است که این گونه خود را بر روی زمین می کوبد و بر سر خود می شکند. به دریا می گویم: "مگر چه دیده ایی که این گونه بی قراری؟ چه گناهی از آدمیان (تنها موجودات مختار زمین) سر زده است که این گونه به سرزمین خشکی ها هجوم می آوری و دست بردار هم نیستی؟". هر بار که به عقب می رود بار دیگر با کف سفید باز می گردد. آرام به دریا می گویم: "نکند چشمت را به آسمان فرو بسته ایی؟! آرام باش و عظمت خدا را ببین، گاهی به آسمان نگاه کن". فردا صبح وقتی از پنجره اتاق نور خورشید به درون خزید، دریا را دیدم که آرام تر از شب قبل با شن های ساحل بازی می کرد... *********
امشب باز هم دریا بی قراری می کرد. نمی دانم شاید از ظلمات شب است که بر می خروشد. سپیده بدم که دریا در این جنون نمیرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:45 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
معنای خود سفر، جدا از مقصد و هدف سفر؛ برای ما آدم ها جالب و همراه با نشاط است چرا که گامی برمی داریم. در سکون نمانده ایم و در حرکتیم. همیشه سفرها با تجربیات جدید همراه هستند و ما هم مشتاق به استقبال از آنها. یک قسمت سفر را من خیلی دوست دارم و آن هم حرکت از مبدا به سمت مقصد است. با سلام و صلوات شروع می کنی و پا به جاده می گذاری. در راه خسته که می شوی چیزی می خوری، به چیزی گوش می دهی، حرفی میزنی، کنار جاده می ایستی و کش و قوسی به بدن میدهی و چایی می نوشی و ... خیلی هم عجله نداری که به مقصد برسی چون "داره خوش میگذره". وقتی به مقصد می رسی آنقدر شارژی که همه کارهایی را که برای این چند روز برنامه داری می خواهی همان لحظه انجام دهی، ولی بهتر این است که آبی به صورت بزنی، استرحتی کنی و کمی به کارهایت برسی و بعد ... اما مگر صدای دریا می گذارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 20:34 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
بالاخره ما برگشتیم و حتما چند پست اختصاص می دهم به برداشتهایم از این سفر. البته خیلی دوست داشتم که بتوانم از همان جا آپ کنم ولی وقت تنگ بود و حجم کار زیاد و سرعت تایپ فارسی من هم که پایین، از همین رو برخی نوشته هایم را بر روی وبلاگ می گذارم. جای همگی به قول ما سبز بود، واقعا مناظر بی بدیعی دیدیم (برای ما جالب بود، وگرنه برای محلی ها تکراری). جای همه خالی بود و همین ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:48 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
خب بعد از کلی دلخوشی دادن به خودمون فردا می رویم مسافرت و کنفرانس! استادم که از اسلایدها خیلی خوشش آمده بود. ارایه من روز دوم قبل از نهار است، بعد و قبلش هم در امور جاریه کنفرانس کمک می کنم چون هر چند در شهر چراتینگ برگزار می شود، ولی برگزار کننده دانشگاه ماست. اولین بار هم برویم ساحل اقیانوس آرام را ببینیم، ببینیم بزرگترین اقیانوس دنیا چه شکلیه! برای این 4 روز خداحافظ، بدی یا خوبی دیدید... (سفر قندهار نمی خواهم برم که!!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا در وجود آدمی دوگانگی وجود دارد، البته نه به
معنای متعارفش. ما دو وظیفه بر عهده داریم، یک وظیفه شخصی و دیگری وظیفه جمعی.
وظیفه شخصی مان ما را در قبال خودمان مسوول می کند و وظیفه جمعیمان در برابر
جامعه. در درون ما حسی هدایتمان می کند به بدی و حسی به خوبی. احساس پشیمانی هم از
این دوگانگی ما به تعریف من ایجاد می شود. در وجود ما هر چند که به ادعای خود و
شناسنامه "بزرگ" شده ایم، شیطنت های کودکانه بسیاری نهفته است. من نمی
خواهم مثل فیلم "آتش بس" تمام ندانم کاریهایمان را بیندازم گردن
"کودک 5 ساله درون"؛ بلکه میخواهم بگویم که ما هر چند هم که بر سن خود
اضافه کنیم هنوز کودکی در درونمان نقش بازی می کند. چند معلم یا استاد دانشگاه را
پشت نیمکت بنشانید و دوره تکمیلی فلان چیز را به آنها درس بدهید؛ می بینید همین اساتیدی
که سر کلاس خود از بی نظمی دانش آموزان یا دانشجویان شکایت دارند، چگونه برای خود
به کودکی بر می گردند. برخی در کودکی دوست دارند بزرگ شوند، از هر کودکی
بپرسی:"بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟"، فورا جوابش را می گوید و این
نشان می دهد که آنها میل دارند بزرگ شوند، ولی چرا؟ به این دلیل که بتوانند در دنیای
کودکانه خود با توانایی بزرگترها ایفای نقش کنند. خود من دوست داشتم اختیارات و
تواناییهای بزرگترها را داشتم تا بتوانم رانندگی کنم! برخی دوست داشتند واقعا پلیس
شوند و دزدها را دستگیر کنند، برخی دیگر دوست داشتند بجای عروسک فرزند خود را
بخوابانند و .... اما کم کم که بزرگ شدیم، با دنیایی خارج از دنیای بچگی مان روبرو
و به تدریج در آن حل شدیم. دیگر آرزوهایمان از یادمان رفت و دغدغه های روزمره جای
آنها را گرفت. حتی بعضی اوقات به یک روبات بیشتر شبیه بودیم. چرا حالا که بزرگ شده اید با اختیارات و تواناییهای بیشتر، کمی کودکی نمی کنید؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:21 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
دو تا دوست تو بچگی به هم قول می دهند که هیچ وقت بزرگ نشوند. سال ها می گذرد و این دو دوست به سن نوجوانی می رسند؛ قد می کشند، به بلوغ می رسند، ولی همان طور که به هم قول داده بودند کودک ماندند. روزگار برای کسی نمی ایستد و برای این دو هم نایستاد! بالاخره این دو به سن جوانی رسیدند، ازدواج کردند ولی باز هم کودک ماندند. با بچه هایشان مثل کودکان بازی می کردند. روزی یکی از این دو دوست به دیگری گفت: "من دیگر نمی توانم کودک بمانم، باید بزرگ شوم." دوستش با تعجب پرسید: "چرا؟" جواب داد: "آخه مجبورم، میفهمی؟ مجبور!" فکر می کنید دوستش چه چیزی جواب داد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
بعضی شب ها این قدر سنگینند که زیر فشار نمی توانی نفس بکشی! دلتنگی هم ... کاشکی زودتر سپیده بزنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:28 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
ما آدم ها خوبی ها
را همیشه کمتر از آنچه می دانیم، انجام می دهیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:37 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا از این همه، هدفت چیه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:24 توسط نویسنده |
|
|
به نام او که در این نزدیکی است سپاس فراوان از خداوند منان، که بر من منت نهاد و بار دیگر شعله دوستی اهل بیت را در دل من دمید. میلاد هشتمین عهده دار امامت، علی بن موسی الرضا را به تمامی دوستدارانش تبریک می گویم. خیلی دوست داشتم قبل از آمدن به "اینجا"، حتما یک سر بروم زیارت حرم امام رضا، حتی شده برای چند ساعت ولی ... نشد. دوست داشتم قبل از این تجربه جدید یکبار دیگر خودم را در حرم "آن همه خوبی" حس کنم و ذهن و دلم را خالی کنم از هر چه بدی است و در کنج بالای سر آن حضرت بروم به ... همیشه نگاهی به اطرافم می کنم تا چند نفری که نسیم پرواز فرشتگان صورتشان را می نوازد، ببینم و بعد با "امید" خودم را در آن بیکران رها می کنم تا شاید لایق شوم. چه می گویی و چه نمی گویی زیاد مهم نیست، چگونه می گویی و چگونه نمی گویی مهم است. از طرفی احساس شادی می کنی که خود را آماده شکفتن این همه "گل خوبی" کرده ای و از طرفی پشیمان که چرا قبلش در دلت بدی ها را نشانده بودی. به بزرگی خودت پی می بری راه خشوع پیش پیش می گیری و چه حال و هوایی که با خودت و خدای خودت داری. همین است که هنگام وداع غمگینی و تا می توانی چشم می دوزی به ... ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:16 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|