![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا یک مدت بود دچار سکوت شده بودم. نمی توانستم چیزی بنویسم. این سکوت، سکوت خود خواسته ایی بود که بر من تحمیل می شد و همین پارادوکس بیشتر ناراحتم می کرد. می خواستم با فریاد سکوت را نشکنم. دنبال چشمی هستم که ببیند، گوشی که بشنود و دلی که نمرده باشد ... شاید خانه تکانی لازمه!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:32 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا برخی اوقات آدمی در قصه حرف های بزرگ را در قالب کلمات ساده می ریزد و به بیان آن می پردازد و برخی قصه ها در دوران های مختلف جریان پیدا می کند و شاید حتی به فرهنگ ها و کشور های گوناگون نیز برسد. چند وقت پیش سر کلاس حرف از قصه های معروف شد و من اشاره ایی کردم به قصه شنگول و منگول و حبه انگور. در فرهنگ اینجا هم همچنین قصه ایی هست که سه بچه خوک نقش دارند نه سه بزغاله.(البته از قصه های انگلیسی گرفته اند) برایم خیلی جالب است که بعد از آن جلسه، هر جلسه به هر بهانه ایی استاد یادی از شنگول و کنگول می کند (و نه حبه انگور). یکی می گفت ببین چقدر می توانیم بر فرهنگ ها تاثیر بگذاریم. خوشحالم وقتی می بینم عده ایی می توانند تعصبات خود را دخیل نسازند و از کنار هم آمدن فرهنگها لذت ببرند کاری که ما خیلی سخت آن را انجام می دهیم؛ "یا زنگی زنگ می شویم یا رومی روم". |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:14 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا توسط "یک نفر" به یک بازی دعوت شدم که البته به تعریف از بازی هم بستگی دارد. توی این بازی کتابهایی را که نیمه کاره گذاشته اییم را می گوییم. به جز کتاب های مرجع و کتاب های درسی که بالذات باید نیمه کاره گذاشته شوند (؟!) چند کتابی را که به ذهنم رسید عبارتند از: "خاطرات رومن رولان" که همین طوری در ایام نوجوانی خریدم ولی چنگی به دل نزد و نیمه خوانده رها شد. "سردار جنگل" که فکر نکنم این روزها در کتابخانه ها پیدا شود. علت نیمه کاره گذاشتن هم این بود که نثر از هم گسیخته داشت و یک روش برای ادامه کتاب انتخاب نشده بود و از این شاخه به آن شاخه زیاد می پرید. پر بود از اسمهایی که برای من نا آشنا و برای نویسنده کاملا آشنا می نمود به همین علت نویسنده توضیحی در پای این اسمها اضافه نکرده بود. "حماسه حسینی" نوشته دکتر مطهری که سه جلده ولی به صورت ممتد همه اش را نخوانده ام. "هری پاتر" که تا پایان جلد 3 پنجمین قسمتش را خواندم ولی بقیه اش را نه وقت کردم نه حوصله. "ژان کریستف" کتابی 4 جلدی که هر چند طرفداران و منتقدان پر و پا قرص دارد ولی من نتوانستم از یک جلد بیشتر ادامه دهم. "خاطرات افسران حزب توده" که کتاب حالت بیوگرافی دارد همانطور که از اسمش مشخص است. کتاب قرضی بود و وقت هم کم نتوانستم تمامش کنم. "New Century of War" که توسط گابریل کلکو نوشته شده، کسی که در آمریکا معتقدند نقاد خوبی است ولی من فکر می کنم ایشان همه چیز را از دیدگاه صاحبان مناصب به عنوان نقد می نویسد. به عبارتی همان طور که آنها می بینند نقد میکند با وجودی که برای دریافت واقعیت و نقد درست باید چشم را باز کرد و حقیقت را دید نه هر آنچه که به عنوان حقیقت به ما خورانده می شود. "کنیز ملکه مصر" که به عنوان یک کتاب تاریخی می خواستم گوشه هایی از تاریخ را دریابم که کتاب را داستان در قالب تاریخ پیدا کردم و به همین خاطر ادامه ندادم. "زنده ام تا روایت کنم" نوشته گابریل گارسیا مارکز که متاسفانه متنش برای من کشش ندارد و در حال حاضر ترجیحم بر کتاب های دیگری است. کتاب خوب و در این برهه سرگرم کننده اگر سراغ دارید به من هم بگویید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:28 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا یک چیز در سیستم درمان اینجا دیده ام که فقط اشاره کوچکی به آن می کنم. در اینجا پس از مراجعه به دکتر و معاینه شدن، هم زمان با بیان تاریخچه بیماری خود پزشک مشغول نوشتن است و هر عارضه ایی را که بیان کنید دارویی برای آن می نویسد و در آخر دارویی که بر اساس تشخیصش باید بدهد را اضافه می کند. این داروها ضعیف و قوی دارند و معمولا چندین داروی گیاهی یا ویتامینها را هم در لیست دارویی مشاهده می کنید. نکته ایی که می خواستم بگویم این است که چند روز اول بیماری آن چنان شما را به دارو می بندند تا زود بهبودی پیدا کنید و بازده کاری تان پایین نیاید. البته برای افراد خارجی چون از تنوع غذایی کمی برخوردارند و از رژیم غذایی کشور خود دور، روند بهبودی طولانی تر است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:2 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا جالب است که جهل عمیق از زمانی آغاز می شود که فکر می کنیم دیگر همه چیز را می دانیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:12 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا برای دومین بار در اینجا سرما خوردم. این سلامتی از آن نعمت هایی است که تا وقتی همراهت هست متوجه اش نمی شوی ولی یکم که دور بشود تازه می فهمی چی داشتی! به لطف بانو که در رسیدگی به این حقیر سنگ تمام می گذارند، سریع تر از بار پیش بهبودی حاصل خواهد شد. این دو روز تعطیلی را هم باید تو رختخواب باشم؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:24 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شده که یک روز صبح احساس کنی که بنا به قراین باید روز خوبی داشته باشی؟ و حسابی شنگول از خواب بیدار شوی ولی با وجود اینکه هیچ چیز با تصوراتت فرق نکرده، بی حوصله باشی و دل ودماغ هیچ کاری را نداشته باشی؟ و شاید بر عکس؛ فکر کنی که روز بدی پیش رو داری ولی بسیار با انرژی همه چیز را پیش ببری و در آخر از خدا بخواهی که همچنین روزهایی را در زندگی ات بیشتر کند؟ حالات روحی انسان کاملا در اختیار خود او نیست؛ در اوج ناامیدی دری باز می شود و در کمال سرخوشی مشکلی به نمایش در می آید. و انسان به این خیال است که بر عالم احاطه دارد در حالی که از درک خود عاجز است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:33 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا فیلم "آخرین سپاه" یا "The Last Legion" از جمله فیلم های افسانه ایی است که متاسفانه با وجود بکار بردن جلوه های ویژه فراوان، اما نتوانسته است فیلم موفقی باشد. ابتدای فیلم با روایت افسانه ایی شروع می شود و در کل فیلم آن را دنبال می کند. هیچ چیز جالب در فیلمنامه دیده نمی شود و حتی یک صحنه مبارزه خوب، که جزیی از این نوع فیلم هاست؛ دیده نمی شود. با وارد کردن یک دختر هندی برخی از مواقع رفتارهای "فیلم هندی" هم دیده می شود. در کل می توان گفت که سر هم کردن چند فیلم قدیمی است که خوب از آب در نیامده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:14 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا کتاب "خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی"، کتاب کوچکی است که در آن برخی از خاطرات ایشان آورده شده است. البته ناگفته نماند که من کتاب دیگری در رابطه با خاطرات ایشان دیده ام که بسیار از وی بدگویی کرده بود. من هم به طریق میانه، نه آن بدگویی ها را قبول کردم نه برخی "تعریف از خود"های ایشان را.و ی خلبان مخصوص دربار بوده است که "ش.ا.ه" را در زمان انقلاب به خارج می برد ولی هواپیما را برمی گرداند. بعد از آن "بنی..صدر" و "م..رجوی" را از کشور خارج می کند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:59 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا "ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب. حسن ما مردم اين است كه در مقابل حقيقت تعصب كمی داريم و شايد میتوانيم بگوئيم بی تعصب هستيم .يعنی اگر با حقايقی برخورد بكنيم و آنها را درك بكنيم شايد از هر ملت ديگر زودتر تسليم آن حقايق میشويم، ولی يك عيب بزرگی در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم میشويم، به حماسهها و اركان شخصيت خودمان زياد پايبند نيستيم ، و با يك حرف پوچ زود آن را از دست میدهيم و رها میكنيم". ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:28 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|