تبليغاتX
گاهی نامه
همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی
به نام خدا
این عنوان  یکی از سخنرانی هاس استاد شریعتی است
(بالا) که تمام علاقه مندان به بحث های جامعه شناسی، فرهنگی، ادیان و کلا دوستداران حرفهای نو و تفکر ساز را دعوت به خواندن و یا شنیدنش میکنم.
ولی من در این پست می خواستم از چیزی بگویم که چند روز پیش دیدم. در پی درگیری بین نیروهای پلیس با مخالفین دولت به دلیل اعلام دوباره جرم علیه انور ابراهیم در مالزی، پلیس گشت های هوایی را هم در برنامه کار خود داشت. در این گشتهای هوایی از هلی کوپترهای بی صدا استفاده میشود که من فقط در فیلم هلی کوپتر پلیس دیده بودم.
به نظرم دیگر بیان کردن اینکه یوفو ها متعلق به فضایی هاست بحث جالبی نیاید.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:59  توسط نویسنده | 
به نام خدا
هر از چندگاهی چند خبر کوتاه از خودمان را در وبلاگ می گذارم. این دو روز شنبه و یکشنبه روزهای پر کاری بودند. دوستانمان هم که از ایران برگشته اند و دیروز را با هم بودیم.
بانو هم سرما خورده است. امیدوارم هر چه زودتر خوب شود.
خدا کمک کند تا کارهایمان را خوب و زود انجام دهیم. روزهای پر کاری در پیش رو داریم.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:50  توسط نویسنده | 
به نام خدا
تازه از دانشگاه آمده بودم؛ می خواستم یک کم توی وبلاگ غرغر کنم، ولی خبری دیدم که دیگر حس و حالم عوض شد.
خسرو شکیبایی در اثر عارضه قلبی در گذشت.

سریالهای "خانه سبز" و "روزی روزگاری" خاطره او را همواره به به یاد من میآورند. روحش شاد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:52  توسط نویسنده | 
به نام خدا
میلاد مولای متقیان، مولود کعبه، یاور حق، حق بی یاور، انیس شب های یتیمان، پدر مهربان، همسر شریک و میراث دار انبیا بر شما مبارک باشد.

چه کم شناخته شده ایی و کم شناختمت. ولی با هر نگاهی به سمتت نور خدایی دیدم، ولی در کوران روزگار فراموش کردم. خدایا کمکی کن تا رضایتت را با رهروی جلب کنم.
و چه خوب که این روز را روز پدر نامیدند تا پدران را الگو باشی.
روز پدر مبارک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:6  توسط نویسنده | 
به نام خدا
دقت کرده اید که روزهای تعطیل بازار وبلاگ گردی توی ایران سردتر است؟ اگر وبشمار داشته باشید و ورودی های خود را پک کنید شما هم احتمال زیاد نظر من را پیدا میکنید.
یعنی اینترنت توی اوقات تعطیل ما ایرانی ها کمتر نقش دارد؟ یا اینکه برای روزهای تعطیل دنیای واقعی به مجازی آن رجحان دارد؟ یا اینکه به علت سرعت بهتر و رفع خستگی چند دقیقه ایی در محل کار، استقبال از وبلاگها در روزهای غیر تعطیل بهتر است؟ یا اینکه ... خیلی چیز های دیگر؟
به هر حال من فکر می کنم که وبلاگ خوانی بیشتر نقش پر کردن اوقات فراغتهایی با مدت زمانی کوتاه را بازی میکند. البته این شرایط برای افراد خارج از کشور کمی فرق می کند!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 7:57  توسط نویسنده | 
به نام خدا
توی این شب بهترین ها را برای تمام بشریت آرزومندم. آرزو میکنم دنیایی داشته باشیم که در آن غصه ایی از بی عدالتی نباشد، که در آن آدمیت ارزش داشته باشد. تمام خوبیها امکانی برای بروز داشته باشند. استعدادها شکفته شوند و آرمانها تحقق یابند. خانواده ها کانون گرمشان پر فروغ باشد. دل ها کمتر شکسته شود و وقتی شکست، همراهی بقیه آن را تسلی دهد.

سال دیگر هم باید همین ها را تکرار کنم؟ آرزو میکنم که جواب "نه" باشد و ما شاهد پرچم برافراخته عدالت باشیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:59  توسط نویسنده | 
به نام خدا
همین الان چت کردنمان با پدر و مادرم تمام شد. موضوعی خنده دار پیش آمده بود و مامانم داشت تعریف می کرد. مثل توی ایران همه با هم می خندیدیم. دلم غش می رفت وقتی خنده هاشون را میدیدم. نتونستم اینجا ننویسمش. به هر حال همه اش خاطره است. روزگاری این وبلاگ دوباره ورق خواهد خورد و چه چیز بهتر از اینکه یادآور شادی بابا و مامانم باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:7  توسط نویسنده | 
به نام خدا
پی نوشت: عکس متعلق به فیلم مهمان مامان است. ممنون از توجهتون به نان سنگک. اینجا بربری هست و لواش، ولی سنگک نیست. البته لواش دانه ای 330 تومان!

این روز ها ایرانی های مالزی یک مهمان داشتند. برای خالی نبودن عریضه یک جلسه هم با ایرانی های اینجا برگزار می گردد. وعده داده شده که انرژی دی هشت را ایران تامین میکند ولی در مالزی، ایران را از نمایشگاه تسلیحات نظامی اخراج می کنند. به نظر من وقت خوبی بود برای اعتراض.
حرف از مهمان زدم؛ اینجا وقتی بچه ها کسی مهمان دارد کمابیش روی بقیه هم اثر میکند چون به هر حال یک یا چند نفر اضافه می شوند. ولی هنگام خداحافظی چون توی غربتی دل ما هم میگیرد؛ با این وجود مهمانهای عزیز تشریف بیارید تا توی روحیه ما هم فرجی شود. یکی از دوستان وبلاگی که حسابی مشغول مهمانداری است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:21  توسط نویسنده | 
به نام خدا
چی بگویم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:56  توسط نویسنده | 
به نام خدا
این مطلب را از وب.نوشت برداشته ام؛

در ماجرای جنگ صفین، حجربن عدی و عمرو بن حمق از یاران علی (ع) آشکارا از سپاه معاویه اظهار بیزاری میک‌ردند و چند بار از شدت خشم به آنها دشنام دادند. وقتی این خبر به امام رسید برای آنها پیام فرستاد که ناسزاگویی نکنید و دشنام ندهید. آن دو به حضور حضرت علی (ع) رفتند و حجربن عدی پرسید: ای پیشوای آزادگان آیا ما بر حق هستیم؟ امام پاسخ داد: آری برحقیم. حجربن عدی پرسید: آیا سپاه شام (پیروان معاویه) باطل هستند؟ امام پاسخ داد: آری آنان باطل هستند. حجر پرسید: پس چرا می‌فرمائید که نباید به آنان ناسزا گفت؟ امام در پاسخ گفت: خوش ندارم که شما بدزبان و دشنام‌گو باشید، اگر عملکرد دشمنت و چگونگی شرایطشان را منطقی توصیف کنید و یادآور شوید، گفتارتان به صواب نزدیکتر است. بهتر است به جای دشنام بگویید: بارخدایا، تو خود خون ما و جبهه ما و جبهه مقابلمان را حفظ نما، روابطمان را اصلاح فرما و اینان را، که گمراهند هدایت کن، تا آنان که حق را نمی‌شناسند، بازش شناسند تا آنان که با حق می‌ستیزند، باز ایستند.

نهج‌البلاغه، خطبه 206


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:58  توسط نویسنده | 
به نام خدا
اگر من بخواهم خودم را جای "اشرف مخلوقات" !!! قرار دهم مهمترین کاری که می خواهم بکنم، این است که رضایت خدا را جلب کنم. اگر به این مهم برسم هم رضایت خودم را در پی دارد چرا که یعنی از استعدادهایم خوب و در راه خوب استفاده کرده ام و در ضمن رضایت اطرافیانم را نیز در پی دارد چرا که تا توانسته ام برای آنها مفید، احترام گزار، دوست، مهربان و ... بوده ام. حق کسی را ضایع نکرده ام، حتی حق خودم را؛ و در حد توانم اجازه نداده ام کسی حق کس دیگر و در اولویت حق خودم را ضایع کند.
اینها کارهایی است که می توانم انجام بدهم، حالا همتش را جمع باید کرد . با امید اینکه آغاز کرده ام، ادامه دهم.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:15  توسط نویسنده | 

به نام خدا

 

به یک بازی دعوت شدم که خودم را جای خدا جا بزنم!

 

این کار را هر چقدر خواستم انجام بدهم نشد. چرا؟ خب فقط بیائیم در زمینه خلقتش صحبت کنیم. اول اینکه چون خیلی چیز ها را نمی دانم صد در صد شلم شوربایی به راه می افتاد که "خدا" می داند. مثلا من نتیجه تز خودم را هم نمی دانم و اگر خدا بودم، هیچ وقت این تز به سر انجام نمی رسید و من باید تا پایان خداییم دانشجو می ماندم و از فارق التحصیلی خبری نبود. چه خدایی می توانم باشم وقتی که حتی جلوی کمیته سوپروایزری ام نتوانم جوابگو باشم.

 

از گیتی فقط همین سیاره وجود داشت با کلی حذف از نقشه چون همه جا را که نرفتم و نمی دانم که چگونه و چطور هستند پس زمین را در حد دانسته هایم می آفریدم (البته اسرائیل و آمریکا هم از روی نقشه پاک می شدند و باعث خشنودی مسئولین میگشت).

 

اصلا چرا باید بتوانم خودم ر اجای چیزی قرار بدهم که بر من محیط است و من نیستم. چیزی که نه با حواس نه با تعقل و نه با تخیل نمیشود آن را درک کرد و فهمید. حال من بازی ایی می گذارم. شما اشرف مخلوقات خدا هستید، چه کارهایی می حواهید انجام بدهید.

 

در حین نوشتن این کلمه در ذهنتان باشد و بنا بر آن بنویسید: "اشرف مخلوقات"

آی آدمها و بقیه همه دعوتید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:13  توسط نویسنده | 
به نام خدا
یکی از درسهایی که انتخاب کرده بودم برای این ترم و چهار واحدی هم بود متاسفانه ظرفیتش کامل شده بود و من مانده بودم که چی کار بکنم. از آن طرف هم توی ایران چندین نسخه از اصل ترجمه مدرکم را می خواهم، که داراترجمه گفته است فقط سه سری میدهد.
این دو موضوع باعث شد دیشب بسیار بد بخوابم چون زحمت کار ایرانم هم بر دوش پدر و مادرم است و خودم نیستم تا پیگیری کنم. با کلی فکر و نقشه آخر کار ما با این دارالترجمه درست نشد ولی فقط کمتر از یک دقیقه توی اتاق استاد مربوط به درسم صرف شد تا اسمم وارد لیست شود.
به قول آقای مدیری: "به به ... به به"!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:16  توسط نویسنده | 
به نام خدا
دیشب صبح ساعت 5 که داشتیم از مک دونالد بر می گشتیم لبخندی بر روی صورت داشتیم. این بازی های یورو هم برای ما که حدود یکسال بعد از استرس هایی که سال قبلش توی ایران داشتیم، تنوع خوبی بود. مخصوصا اینکه توی تعطیلات هم مجبور بودم حسابی کار کنم.
دیشب هر چند یک ساعت زودتر رفتیم ولی این ملت مالایی همه جا را پر کرده بودند و ما فقط یک جا پشت به پرده گیرمان آمد. عجب بازیی کرد این اسپانیا. به نظرم حتی از لحاظ شخصیت قهرمانی برتر از هلند هم بود. کاملا بازی را در اختیار داشت حتی اواخر نیمه دوم که آلمان باید فشار می آورد.
به هر حال مبارک اسپانیایی ها.
حواشی
اختتامیه من فقط داشتم دنبال جا می گشتم.
می خواستم صورتم را پرچم ایران رنگ کنم تا شرکت در جام ملتهای اروپا هم به حقوق مسلممان تبدیل شود، ولی رنگ تموم شده بود.
دنبال حاشیه بودن زیادش خوب نیست. بازی خیلی خوبی بود. همین کافیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:36  توسط نویسنده | 
به نام خدا
دو تا از بازی های اسپانیا را تا بحال دیده ام. بازی مقابل ایتالیا که یک بازی کیملا برنامه ریزی شده از سوی هر دو تیم بود ولی برنامه اسپانیاییهایی که از لحاظ جثه نصف ایتالیاییها نبودند بسیار جالبتر بود ونتیجه داد. ولی تیم اسپانیا جلوی روسیه اصلا روش بازی اش عوض شده بود و با خسته کردن روسیه سه گل شیرین را زد.
حواشی
- بازی با ایتالیا  با وجود برتری جسمانی ایتالیا، در پایان میزان دویدن ایتالیا بیشتر بود و این نشان دهنده این بود که اسپانیا بلد است چطور حریفش را بدواند.
- بازی با روسیه ما ساعت 3 شب رفتیم مک دونالد تا از آنجا بازی راببینیم (تلویزیون نشان نمی داد!!!).
- روسیه با وجودی که در تمام دنیا چندان طرفداری ندارد در بین چینی های مالزی طرفدار زیادی دارد و این باعث تعجب من بود تا بالاخره فهمیدم به علت رابطه بین چین کمونیستی با شوروی بوده است!!
- مالایی های جوگیر توی رستوران صورتشان را رنگ میکردند به رنگ تیم طرفدارشان. همه یا روسیه بودند یا روسیه و اسپانیا با هم. ما هم جوگیر همه صورت را اسپانیا رنگ کردیم.
- به ازای هر گل یک بن سیب زمینی سرخ کرده رایگان به هر نفر می دادند، حساسیت بین جمعیت آنقدر بالا بود... امیدوارم بازی فینال بازی پر گلی باشد (من بلد نیستم از این صورت ها بگذارم ولی اینجا نیشخند هست)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:38  توسط نویسنده | 
به نام خدا
امیدوارم خداوند به لبخند روی صورت رسول خدا در تولد دختر گرامیشان، لبخند را روی صورت شما همیشگی کند. سالروز ولادت فاطمه زهرا، درود خدا بر او؛ بر شما مبارک باد.
خداوندا کمکمان کن که فقط رضای تو را در هدف مسیر زندگیمان قرار دهیم. خداوندا لطف شناخت این بانو را برایمان مهیا کن تا شاید قدم هایمان را درست تر برداریم.

این روز را به تمام مادران دنیا نیز تبریک می گویم و از این راه دور بر دستان مادرم بوسه ایی سرشار از عشق می نوازم تا اگر فقط کمی از محبتش را پاسخگو باشم. گرمای قلبی ات همیشه گرما بخش وجود ماست، دلتنگت هستیم.
روز زن هم مبارک. خب معلومه مخصوصا به همسرم که در طول این مدت اشتراک، شادی هایش را شریکم شد و ناراحتی هایش را سعی کرد که تنها تحمل کند. بوسه و از این چیز ها توی وبلاگ خبری نیست بچه می آید می خواند، بد آموزی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:52  توسط نویسنده | 
به نام خدا
چند روز بود که چند تا از استادهای مرکز تحقیقاتی که توش کار میکردم آمده بودند مالزی برای کنفرانس. بعد از این مدت چهره های آشنا برای خودش تجدید دیداری بود هر چند استاد خودم در این سفر شرکت نکرده بودند و این مایه دلتنگی بود.
امروز آخرین روز اقامتشان بود و به رسم ادب دیشب ما به دیدارشان رفتیم. معمولا توی این دیدارها بحث سر این میشود که تفاوتها را بیان کنیم ویا سخنی از احوال شخصی و درسی و ... بگوییم. یکجای سخن که وارد بحث های تخصصی شده بودیم ناگهان متوجه چشمانی براق شدم که دارند با لبخند مرا نگاه میکنند. واقعا الان هم که فکر می کنم نمی دانم در آن لحظات داشتم چه چیزی می گفتم، اصلا حرفهایم مرتبط بود یا نه چونکه نگاه بانو بدجوری برایم گیرا بود.
معمولا این جور حرفها را من نمی زنم چه برسد توی وبلاگ، ولی دلم نیامد نگویم که برخی اوقات چطور یک نگاه آشنا روشنایی هایی در دل که ایجاد نمی کند.
نگاهایمان را از هم دریغ نکنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:30  توسط نویسنده |