![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا
قبل از دیدن فیلم فکر می کردم که باید روایتی از افغانستان باشد، ولی به نظر من نبود. فیلمی بود که در آن قلدرها به ضعیفها در سنین پائین تجاوز میکردند (در حالی که کتک کاری و حق خوری معمول است)، ارباب سکولار ولی با مرام به همسر نوکرش تجاوز میکند و در آخر نشان می دهد که پسر بچه ایی ملیجک طالبان شده است؛ چه طالبانی؟ همان که در کودکی تجاوز کرده بود. و آمریکا مامن همین کودک میشود. ولی سخنان مسئول یتیم خانه در کابل را اگر در پایان فراموش نکنیم، خوشحال نخواهیم شد. در آخر فیلم اگر از خود بپرسید آیا درباره افغانستان قبل از حمله شوروی بود، آیا در باره افغانستان بعد از حمله شوروی بود، آیا درباره آوارگان افغانی در خارج از افغانستان بود، آیا درباره افغانستان زمان طالبان بود؛ به جوابی بهتر از "خیر" نمیرسید. ماجرایی بود در ذهن خالد حسینی که فیلم شد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:2 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
حوصله نوشتن نبود ولی باید این وبلاگ هم نفسی بکشد. دو هفته ما هم تمام شد و هر چه بیشتر خوش گذشت آخرش را ... از کلمه Departure بیزارم هر چند که هر کداممان روزی به مرحله اصلی اش میرسیم. دل هر دویمان هوس وطن کرده است بدجور. با تمام این ها خدایا بسیار ممنونم که خاطرات خوشی برای ما رقم خورد. امروز یک Presentation هم داشتم. کلا خیلی این مواقع استرس ندارم، ولی موضوع خیلی مشکلی بود و تقریبا کسی اصول کار را نمی دانست. استاد کل پرزنت را نت برمیداشت و سه چهار بار هم از من خواست که جمله را تکرار کنم تا بنویسد. دو تا اسلاید بیشتر متن نبود بقیه شکل بود که توضیح می دادم. بعد نوشت: راستی از عکس زیر هم در پرزنت امروز استفاده شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:42 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
مژده برپایی حکومتی که در آن حق همه به صورت کامل ادا شود، حکومت زدودن اشک غم و نشاندن لبخند شادی؛ مژده شکوفایی بشریت بر شما گرامی و مبارک باد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این روزها با حال و هوای شعبان و بعد از آن میهمانی خدا، ما هم میزبان میهمان عزیزی هستیم. جاهایی رفتیم که برخی از آن را خودمان هم قبلا نرفته بودیم و گذاشته بودیم که با مهمانی که می آید اینجا برویم تا دوباره کاری نشود. [نیشخند] امیدوارم گذر این روزهای شاد باعث مستدام شدن شادی شود. آب و هوا هم این چند روز همراهی کرد و گذاشت که خاطرات خوشی رقم بخورد. این هم یک عکس از پارک پروانه ها که به صورت آماتور گرفته شده است: ![]() راستی، دست بجنبانید، بیاید اینجا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
میلاد امام حسین، آموزگار تاریخ؛ و پسر برومندشان، زینت عبادت کنندگان؛ و همچنین فرزند رشید امیرالمومنین و وفادار به راه حق؛ بر شما مبارک. ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیروز فیلمی دیدم از National Geographic که در آن یوزپلنگی به میمونی حمله میکند و آن را شکار کرده و میکشد. در حین حمل میمون، میمون که حامله بوده وضع حمل میکند و بچه تازه بدنیا آمده در مقابل شکار کننده مادر خود قرار میگیرد. این لحظه به حدی زیباست که یوزپلگ سعی بر این دارد که اعتماد این تازه متولد شده را جلب کند و با تلاشی تا پاسی از شب بالاخره این دو موجود در آغوش هم به خواب میروند. عجب مرامی دارند این حیوانات!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:8 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا چند روز پیش را گرفتار بودم. چند روز آینده را هم نیز. اما سنخیت این مشغولی چند روز آینده فرق می کند. مهمان داریم از ایران. در این چند روز در دنیای واقعی انقدر مشغول خواهم بود که کمتر به دنیای مجازی راه پیدا خواهم کرد. سنگر را حفظ کنید بر میگردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:7 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا سالروز آغاز وحی راه نجات، مبعث پیامبر خدا، که درود حق بر او و خاندانش باد؛ بر تمام عالمیان مبارک. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شاید بیشتر از یک هفته می شود که جنایت کار بزرگ صرب را بازداشت کرده اند، ولی من روز یک شنبه جستجویی کردم تا ببینم آیا فیلم مستندی می توان از او یافت یا نه. فیلمی حدود 110 دقیقه ایی را بی بی سی تهیه کرده که واقعا تکان دهنده است. اسم این فیلم "A Cry From The Grave" است. صحنه های واقعی از انتظار یک قتل عام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا پیش نویس: مطلب پایین را به مادرم وعده داده بودم که به صورت نامه ایی برایش بنویسم، ولی بعد بهتر دیدم که آن را در اینجا بگذارم. چند وقت پیش بسته ایی از ایران توسط یکی از آشنایان برای ما آورده شد. بسته به صورت ماهرانه ایی توسط مادرم بسته بندی شده بود و در حجم کم، وزن زیادی گنجانده شده بود. موقغ باز کردن بسته بندی مثل این بود که دستان مادرم را حس می کنم به همین خاطر با سرعت کمتری کار باز کردن را ادامه دادم. درونم از شعف به قلیان درامده بود. کیف چیدنش را خوب بلد بودم و با هر تایی که باز میکردم متوجه حالتش میشدم. می دانستم کدام را با ذوق بیشتری پیچیده است و برای کدام بیشتر منتظر است تا فرزندانش آن را استفاده کنند. برای خودم خیلی جالب بود. ناگهان از شادی درونم دست آشنای دیگری را هم حس کردم. کسی که می دانستم چگونه مرا شاد می کند، چگونه غمگین. راه و روشش را می شناختم. همراه همیشگی ام بوده. دستش را بر روی قلبم گذاشته بود و شعف یاد مادر را در دلم بی قرار کرده بود. شکرش را گفتم و به خودم فرصت دادم تا از این شادی درون لذت برم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:41 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|