![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا این هم گزارشی که خبرگزاری فرانسه داده درباره دانشجویان ایرانی: "دلایلش هر چه باشد، فرار مغزها از ایران در یک سال اخیر افزایش یافته است. بی بی سی گزارش می کند که شمار کسانی که برای گذراندن امتحان زبان بر پایه «سیستم آزمون بین المللی زبان انگلیسی» که یکی از شرائط مهاجرت به بسیاری کشورهاست در یک سال اخیر بیش از دو برابر افزایش یافته است. این آمار در چارچوب گزارش اخیر صندوق بین المللی پول تکان دهنده تر به نظر میرسد زیرا آن گزارش حاکیست که در میان 90 کشوری که مورد سنجش و بررسی قرار گرفته اند ایران بالاترین میزان فرار مغزها را دارد. بررسی صندوق بین المللی پول نشان داد که هر سال بیش از 150 هزار دانش آموخته ایرانی کشورشان را ترک می کنند به این امید که در جای دیگری زندگی بهتری پیدا کنند. طبق گزارش بی بی سی به نقل از یکی از برآوردها توسط دولت، هزینه ای که این فرار مغزها برای دولت در بر دارد بالغ بر نزدیک به 40 میلیارد دلار در سال است." من فکر نمیکنم صرف خروج دانشجو خیلی بد باشد چرا که فرصت های جدیدی نیز به وجود می آید ولی بعد اینها چه میشوند موضوعی است که قابل توجه است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:46 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا مثل اینکه به خاطر قدرتمند شدن گروههای مخالف قرار است که آقای بداوی دیگر کاندید نخست وزیری نشوند و به این ترتیب در ماه مارس نخست وزیر عوض خواهد شد. دیگر اینکه بار دیگر و برای سوم قیمت بنزین دارد کم میشود. این هم قسمتی از مصاحبه ماهاتیر محمد: من باید ببینم که کشورم به خوبی اداره می شود. اگرنه، آنوقت وظیفه ام را به عنوان یک شهروند انجام خواهم داد. ممکن است که در انتقادم محق نباشم، آن را به قضاوت دیگران واگذار می کنم.همیشه به مردم می گویم که باید به کشورشان افتخار کنند و فقط وقتی می توانند به کشورشان افتخار کنند که کشوری موفق باشد. پس باید برای موفقیت آن تلاش کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى
واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را
آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به
امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند
تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن
جن به خون انسان میشود!!! هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان
باختهاند، امير بیدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان
به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند.
اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند.
شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى
ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند!!! روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه
ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان
روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد
کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که
اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال،
گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با
التماس گفت:
باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست
در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را
به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله
مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار
شروع به گريستن کرد... در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير
را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار
پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که
او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو
بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست،
آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم،
مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله
نکوبيدهاند. روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:6 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیروز مهمان استادم بودیم به مناسبت عید فطر. بزرگترین عید در اینجا برای مالایی ها عید فطر است که یک هفته تعطیل است و معمولا در این یک هفته اکثرا به مسافرتی هم میروند. رسم دیگری که دارند این است که افراد روزی را مشخص میکنند و در آن روز میزبان تمام افراد فامیل، دوست، همسایه ها و حتی افراد غریبه ایی که گذرشان از آن محل می افتد، میشوند. در این نوع مهمانی ها فقط غذا میخوری و بعد حدود 15 دقیقه مینشینی و بعد باید بروی تا افراد جدید بیایند. البته دیروز ما بیش از 2 ساعت انجا بودیم چون از این عادتها نداریم!!! این رسم در بین هندی های اینجا هم باب شده که زمان این مهمانی هایشان در "روز نور" میباشد. جالب اینجاس که در مهمانی های عید فطر میتوانی مالایی، هندی، چینی و حتی ایرانی ببینی!!! و همه در کنار هم با احترام به ارزشهای یکدیگر به راحتی گذران عمر میکنند. ![]() این مدت خیلی مشغول هستم و تنها تفریحم همین مهمانی بود. تا حدود 25 روز دیگر هم به همین منوال میگذرد، دعا کنید نتیجه اش خوب باشد. پ.ن. متن بالا هم به زبان مالایی یعنی "عید فطر مبارک"!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 6:42 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا عید فطر را به همگی تبریک میگویم. اینجا که قرار بود برای مالایی ها سه شنبه عید باشد ولی آنها هم ماه را ندیدند و امروز برای همه عید بود. امیدوارم این یک ماه میهمانی خدا فرصتی بوده باشد برای دیدن گذشته و بررسی آینده خود. حالا امروز نوبت عیدی گرفتن است. هدیه هایتان نیز مبارکتان باد. ![]() این عکس را هم هر چند به حال و هوای پاییزی ایران نمیخورد ولی آرزو می کنم دلهایتان بهاری باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 7:4 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این چند روز خیلی مشغول بودم و حتی وقتی نمی ماند تا به اینجا سری بزنم؛ یا اگر هم فرصتی پیش می آمد چشم ها آنقدر خسته بود که قادر به خواندن نبودم. هنوز در میهمانی خدا هستیم، و هر چند دیگر کم کم دارم کم می آرم، ولی خوان نعمتی است که هر لحظه اش میتواند با یادش نجاتی در پیش داشته باشد. خدایا از این سفره احسانت ما را نصیبی ده با کرمت، و دل خسته ما را طراوتی ده با رحمتت. ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:39 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|