![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا الان اصلا حوصله فیلم های ژرف که به فلسفه حیات و ایدئولوژی و ... این جور چیزها بپردازد را ندارم. به همین خاطر به فیلم های مورد علاقه آمریکایی ها (فیلمهایی با پایان خوش و معمولا رویا پردازانه) که میزان استقبالشان در Box Office و یا IMDB مشخص میشود اعتماد می کنم و این فیلم را تماشا میکنم. یک نکته اینکه این فیلم که خیلی مورد توجه قرار گرفته است درباره پسری مسلمان و هندی است. به نظرم این مسلمان بودن به صورت خوبی در این فیلم در پس زمینه دنبال میشود. باز هم یک فیلم خوش ساخت هالیوودی، با هیجانی که زود فراموش میشود. به دیدنش می ارزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:18 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا خیلی حرف دارم برای گفتن و حتی خیلی هاش را توی ذهنم برای نوشتن توی وبلاگ چینش کرده ام ولی "وقت نوشتن"ها توی گذران این روزها گم می شوند و وقتی که گاهی نامه باز میشود همان پست قبلی ظاهر میگردد. چهل روز از روزی که نوشتم "فرصتی برای آدم شدن" میگذرد و شاید خوب باشد که نگاهی بیاندازیم به کارنامه چهل روزه خود و ببینیم چه می خواستیم و چه شد. خوش به حال کسانی که خوشحالند از کارنامه خود. اربعین حسینی تسلیت باد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیشب به پیشنهاد قبلی بانو فیلم زن دوم را دیدم. اولش فکر میکردم که از نوع فیلم هایی است که این روزها مد شده اند تا فروشی داشته باشند و به زور چرخ صنعت سینمای ایران را بگردانند. ولی در پایان این فیلم اصلا نظرم این نبود. فیلم خوش ساختی که با نکات ظریفی (چه در قالب کلام و چه در قالب حرکات به خصوص صورت) شخصیت پردازی شده بود و جالب اینکه قضیه "آدم بدا و آدم خوبا" توش مطرح نشده بود. شاید خیلی وقت بود که اینطور فیلم ایرانی ایی ندیده بودم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:25 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا می خواستم یک پست بگذارم ولی وقتی این مطلب را توی آی آدمها دیدم ... : سلام... ای طلوع سحرگاه رفتن مثل همیشه چشم هایت را با تفاوت به من دوخته ای...از پس شیشه ی خاک گرفته ی آن ویترین خاطره ها...اما این بار دیگر نه صدای قرآن می آید از آن سو تر ها... و نه بادی ست که بسوزاند چشم هایم را...چشم هایم را...که می گویند شبیه آن یکی هاست که ذل زده اند به من... آن جا می آیم در رویا...هر چند تو نیامدی در تمام این همه سالها...می آیم و چشم می دوزم بر چشم هایت...که مال من شبیه آن ها بود شاید زمانی...آن جا را می خواهم تا مرا به خلسه ی پر خلا_ بی حرکت _پرسکوت برساند...شاید چشم هایت را بخوانم باز...از پس این همه سال...که باد بوزد در گوشم و چشم هایم پر از آیه های قرائت شده ی اشک شود...که بخوانم چشم هایت را شاید...که بخوانم... آن جایی و ذل زده ای به من...و من تورا به یاد که نه... تصویر میکنم ...صدایت را؟...نمی دانم شاید آرام...شاید بلند...که راه می روی و این کابوس را به خاک می نشانی...با قدم هایت ؟...شاید تند...شاید آهسته..یا هیج آن آخرها... و نگاهت را... آه...نگاهت را... آن جایی و ذل زده ای به چشمانی که می گویند شبیه مال خودت است...موشکافانه می کاویشان...که نور بوزانی بر نگاهم ...که انگار شبیه نبودند هیچ گاه...هیچ گاه...صدایت را بتابان اما...که این روزها لالایی می کند در گوشم عجیب...زمزمه می شود بر لبانم...که ...اگر سبز رفتی...اگر زرد ماندم... ... حالا دیگر ببند آن چشم ها را آهسته آهسته...که گریستند قطره قطره خون رگانت را...آرام آرام...تا طلوع نیامده از پس تیرگی رفتنت... ...بگذار چشم هایم تنها مال خودم باشند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:0 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این نوشتار فقط به صورت کامنت هست. ما بعد از رفتن مادر مجبور شدیم فوری به یک سفر بیایم و هنوز هم اینجاییم. اینجا فکر میکردم فارسی نشود نوشت ولی میشود فقط چند حرف را نمیشود نوشت. ممنون از همه کسانی که با کامنتی خوشحالمان کردند و کسانی که سر زدند. در خدمتم بعد از سفر. جای همگی خالی البته نه موقع های کاری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|