تبليغاتX
گاهی نامه
همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی

به نام خدا

با ارزوی سالی خوب و پر از موفقیت با چشم اندازی زیبا همراه با سلامتی و شادی برای تمام ایرانیان، سال نو همگی مبارک.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:16  توسط نویسنده | 

به نام خدا

چهارشنبه سوری هر پیشینه و سمبلی که دارد و سرچ آن در اینترنت خیلی سخت نیست، ولی در حال حاضر تبدیل شده است به قراری برای شادی. این خود میتواند بسیار مفید باشد برای ملتی که در سختی به سر میبرند تا شاید شبی فارق از هر گونه فکر و خیالی به جشن و دیدار همدیگر و بازی بپردازند.

حال در این میان رفتارهای اشتباهی هم دیده میشود و برخی رفته اند در فکر این که فقط "بترکونند". این هم تا حدی بد نیست ولی به شرطی که از حد شوخی به آزار نرسد و از حد سلامت به ایجاد خطر جانی.

آرزوی خوشی و شادکامی برای همه ملت ایران در این روزهای آخر سال را دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:0  توسط نویسنده | 

به نام خدا

یکی از خصایص انسانی که اگر در هر فردی دیده شود افراد را به خود مجذوب میکند و جزو حسنات یک فرد حساب میشود، "اخلاق نیکو" و "اخلاق مداری" است. این دو با هم متفاوت هستند و اولی آسان تر از دومی است. این دو خصیصه در پیامبر اسلام، درود خدا بر او و  خاندانش باد؛ به صورت برجسته ایی ظهور داشته است. با تبریک سالروز میلاد پر برکت ایشان، شاید وقت خوبی باشد که ما هم با خود عهد ببندیم تا کمی خوش اخلاق تر و اخلاق مدارتر شویم. بهترین اسوه و الگو هم که در این روز جلوه نمایی کرده اند. بیایید در دنیایی که مسلمانان را خشن، بی اخلاق، به دور از عطوفت انسانی و غیره میشناسند، حداقل برای خود اثبات کنیم که مسلمانی این گونه نیست.

خداوندا به حق فرستاده رجمتت که در این روز دنیا به حضورش حجتی دیگر یافت ما را از رحمت بیکران خود بهره مند ساز و کمکمان کن که اخلاق خوش و اخلاق مداری یکی از خصوصیات ما شود.

میلاد نور دل خداجویان محمد مصطفی و ادامه دهنده راهشان جعفر صادق، درود خدا بر آن دو باد؛ بر شما مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط نویسنده | 

به نام خدا

دیروز برای اینکه خیلی تنها توی خانه ننشینم و در ضمن هوایی هم عوض کنم، در حالی که در تعطیلات میلاد پیامبر، درود خدا بر او و خاندانش باد؛ قرار داشتیم راهی آبشاری در نزدیکی شدم. البته از اول قرار بود که با چند نفر دیگر به آبشار دیگری بروم که یکساعت پیاده روی در جنگل بکر داشت ولی پایه نشدند و من این آبشار را انتخاب کردم. مسیر خیلی قشنگی داشت و من را یاد شمال خودمان انداخت. هوا ابری بود و اگر باران میامد بر میگشتم ولی تا عصر، موقعی که خواستم برگردم باران نیامد. چون تنها بودم توی ذهنم عجیب درگیر بحثی بودم که یک دفعه احساس کردم چقدر دلم برای بعضی چیزها تنگ شده است. یکی یکی داشتم مرور میکردم که یک دفعه ... چقدر دلم برای خدای سالها قبل خودم تنگ شده است؛ خیلی.

خدایی که الان میشناسم بسیار تواناتر، بزرگتر، جبارتر، قهارتر و ... است. عقوبتش سنگین تر شده و بخشش وسیعتر ولی رفاقتش با من کمتر. همیشه بوده وهست و در زندگی من نقش دارد و به او اعتقاد داشته ام و دارم، با تمام وجود؛ حتی وقتی نافرمانیش را کرده ام میدانستم هست ولی...

رفاقتی بود که اگر چشم پوشی میکرد از روی دوستی بود نه از بخشش و رحمانیتش؛ اگر لطف میکرد به دوستش کرده بود نه به بنده اش.

دیگر فقط رانندگی میکردم. شاید جواب سلامش فقط چشمانی خیس بود...

پ.ن. این جور حرف را فقط برای بانو میگفتم و گاهی برای پدر و مادرم مینوشتم ولی دیروز تصمیم گرفتم این را هم اینجا بگذارم برای ثبت در تاریخ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:43  توسط نویسنده | 

ب نام خدا

امشب فیلم دعوت را بالاخره دیدم. بانو خیلی دنبالش بود که این فیلم را ببیند ولی قسمت بود تنها ببینم. هر چه فکر کردم متوجه نشدم چرا اینقدر جنجال بر سرش بپا شده بود. باید برم نقدها را بخوانم تا شاید چیزی به نظرم بیاید. یعنی واقعا این فیلم را نمیشود نشان داد؟ به نظرم مثل شاهکارهای حاتمی کیا نبود.

در خلاصه داستان «دعوت» آمده است: «چند خانواده متفاوت با بحراني مشابه روبه‌رو مي‌شوند و هركدام از آن‌ها بنا به نگاه خاص خود واكنش‌هايي از خود بروز مي‌دهند.»

پ.ن. دو سه نقدی را که خواندم بیشتر بر روی حاتمی کیا صحبت شده بود که از حالت کلیشه ایی خودش خارج شده است و کمتر درباره فیلم نوشته شده بود. در این فیلم از آن دیالوگهای آتشین پرستویی در آژانس شیشه ایی و یا صحنه های کاملا آرمانی راه رفتن با ساز روی میدان مین در روبان قرمز خبری نیست. هر چند حرفهایی برای گفتن دارد و در سینمای حال حاضر ایران فیلمی است که ارزش دیدن دارد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:45  توسط نویسنده | 

به نام خدا

مطلب زیر یک داستان است که از وبلاگ "چپ کوک" آورده ام.

امروز تو کلاس زبان

Teacher: make a sentence with love.

My friend: I love study.

Me: I love America.

يهو همه ساکت شدند معلممون يه کم سرخ شد، بعد صورتي شد، بعد نارنجي، بعد گفت:

ok, next one

خيلي خوشحالم. فردا تعطيله و بيست و دوي بهمنه. بابا مي‌گه: بايد بريم تظاهرات. مامان مي‌گه: هتل رزرو کردم. بابا مي‌گه: اين وظيفه ملي ماست. مامان مي‌گه: يوگيمون گفته تغيير محيط روي روح تاثير داره. بابا مي‌گه: انقلاب ما انفجار نور بود. مامان مي‌گه: آخ يادم رفت ضد آفتابم رو بردارم.

امروز بيست و دوي بهمنه. بابا صبح زود بيدارم کرد که برم تظاهرات و مامان گفت که تب دارم. خلاصه مامان رفت شمال، بابا رفت تظاهرات، منم رفتم پيش مامان بزرگم. داريم با هم اسم فاميل بازي مي‌کنيم. مامان‌بزرگ برد. من گفتم: کاش يه بارم من ببرم. مامان‌بزرگ گفت: کاش زندگيتو ببري.

بابابزرگ مي‌گه: مي‌خواي چکاره بشي؟ مي‌گم: تو آمريکا مي‌خوام دکتري مو بگيرم. بابا مي‌گه: دکتري نه، دکترا. بعدشم مگه من مرده باشم بذارم بري کافرستون. سيامک مي‌گه: کروب آفتاب کيلي کشنگه! مي‌گم: آمريکا قشنگه؟ مي‌گه: نمي‌دونم. کودت بايد ديد اما ايران کيلي کشنگه. مي‌گم: قول مي‌دي بزرگ شدم کار منو درست کني بيام آمريکا. مي‌گه: کول مي‌دم. مامان مي‌گه: اين همه فروشگاه تو يه خيابون؟! مامان سيامک مي‌گه: آره سهيلا جون، تازه از اين بيشترش هم هست. مامان مي‌گه: اين گاو لوسه کجا هست حالا؟ مامان سيامک مي‌گه: لاس‌وگاس رو مي‌گي؟ مامان مي‌گه: راسته يه عالمه قمارخونه داره؟ بابا مي‌گه: استغفرالله و پا مي‌شه مي‌ره آشپزخونه. باباي سيامک مي‌گه: فري جون کجا مي‌شه سيگار کشيد؟ بابا مي‌گه: توي ايوون. سيامک مي‌گه: بريم توپ بازي؟ مي‌گم: باشه، بريم ايوون. توپم ميفته نزديک باباي سيامک و بابام. بابا در گوش باباي سيامک مي‌گه: يعني با ثبت‌نام تو شرکت شما کارم تا دو سال ديگه درست مي‌شه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط نویسنده | 

به نام خدا

این مطلب در یکی از رسانه ها به چاپ رسیده بود. خدا را شکر که صعود داشتیم.

موسسه «هنلی» در گزارش مربوط به سال 2008 خود اتباع کشورهای مختلف جهان را از لحاظ آزادی های مسافرت بدون اخذ ویزا رتبه بندی کرده است که بر اساس آن افغانستان، عراق، ایران، پاکستان و کره شمالی در قعر جدول این رتبه بندی قرار دارند. در این میان ایرانی ها مشترکاً با پاکستانی ها از توان سفر به 25 کشور جهان بدون ویزا برخوردار هستند که از این نظر بالاتر از عراقی ها (23 کشور) و افغان ها (22 کشور) در رتبه 87 جهانی قرار گرفته اند. این در حالی است که در گزارش 2006 همین موسسه ایرانی ها می توانستند تنها به 14 کشور سفر کنند که از این لحاظ ایران سیر صعودی داشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط نویسنده | 

به نام خدا

روز چهارشنبه صبح زود با بانو رفتیم فرودگاه و بانو الان در وطن به سر میبرند. حدود دو هفته قبل از آن سالگرد ازدواجمان بود. توی این مدت این اولین باری هست که از هم جدا میشویم. ولی زندگی میدان تجربه است. شاید فرصت بدی نباشد برای خود آزمایی دوباره درباره زندگی ایی که در آن با هم بودیم و الان جور دیگری تجربه اش میکنیم. اینکه در زندگی با هم چه چیزهای خوبی داریم که شاید کمتر به چشم بیایند.

بعد از حس دلتنگی و بی حوصلگی اولین چیزی که پیش میاید کلی حرف است که توی ذهنت قلمبه میشوند و نمیتوان آنها را در تماسهای تلفنی و چتی و ... بیان کرد. هر چند موقعیتی است که سرم خیلی شلوغ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط نویسنده | 

به نام خدا

خب دیدید که فیلمی که در گاهی نامه معرفی شده بود جایزه اسکار گرفت. آن هم نه فقط به عنوان بهترین فیلم بلکه اگر اشتباه نکنم 7 جایزه اسکار را به خود اختصاص داد. شک نکنید که دست هایی در کارند.

و بعد اینکه رخدادی در راه است که اگر حوصله ایی بود بعد از رخ دادنش به آن اشاره خواهم کرد. فقط اینکه دلتنگی به همراه دارد.

پ.ن. استاد راهنمای من خیلی آدم خوبی است ولی دارد کفر مرا در میآورد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:40  توسط نویسنده | 

به نام خدا

امروز توی آزمایشگاه حسابی غرق کار بودم که دیدم کلی آدم ریختند تو و چندتایی عکاس هم همراهشونه و دارند مرتب عکس میگیرند، آن هم از چه سوژه ایی: من در کمال تعجب. بعد تکنسین آزمایشگاه فوری آمد و مرتب میگفت شما کارت را ادامه بده. پروفسور فلان هم داشت پشت سر من تند تند توضیح میداد که اینجا چه خبر هست و ما چه موشک هایی داریم هوا میکنیم!! بعد که توضیحات تمام شد به من گفت شما ایرانی هستید، از کشور شما آمده اند!!!! من هم تازه متوجه شدم که یک "هیات" ایرانی به همراه تنی چند از مسئولین تشریف آورده اند. فوری سلام و علیک کردند و خودشان را معرفی کردند و خب برخی را در گفتگوی ویژه خبری قبلا زیارت کرده بودم. سئوالاتی پرسیدند و من هم همان توضیح پروفسور را تکرار کردم با کمی توضیحات، و همه هم می گفتند: به به....به به. تعجب انگیز بود که مطالب غیر تکراری مینمود!

آمدم این توفیق بدست آمده را بدون حرف اضافه ایی تمام کنم ولی نگذاشتند و گفتند پیشنهاد بدهید تا همه هستند صحبت های شما را هم بشنویم. از انجایی که خیل عظیمی از دانشجویان همراهیشان میکردند گفتم که دوستان هستند که. ولی ما دنبالش نرویم مثل اینکه می اید به دنبالمان. گفتند شما هم بفرمایید. گفتم من اینجا یک دانشجوی خارجی حساب میشوم، این دستگاه با این عظمت به همراه یک تکنسین کاملا در اختیار من قرار داده شده در زمان معین، تا نتایج قابل قبولی بدست بیاورم. هیچ کس هم نه بر سرم منت میگذارد و نه کسی برایم مشکل تراشی میکند، یک دهم این در مملکت ما برای دانشجوها فراهم بیاورید تا هم آنان دچار غربت نشوند هم مملکت بیشتر پیشرفت کند.

این به اون گفت آقای فلانی با شما بود، این گفت نه مال فلان وزارت خانه است و ...

- لطف میکنید ما را همراهی کنید، خیلی خوب توضیح دادید و کاملا متوجه شدیم.

- چی را؟ من همین الان هم از کارم عقب افتادم.

پ.ن. ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:25  توسط نویسنده | 

به نام خدا

امروز به دلایلی که تا چند روز دیگر مشخص میشود سری به سفارت ایران زدم. از خوش شانسی ایرانیان مالزی نشین شخص بسیار خوبی (در نوع خود) مسئول امور کنسولی هستند و در این موضوع از حق نباید گذشت. علاوه بر آن چیزی که باعث شد این پست را بنویسم، دست نوشته ایی بود که بر روی مقوایی زرد رنگ نوشته شده و بر دیوار محل انتظار نصب شده بود. با این مضمون:

"هموطنان، پرتاب موفقیت آمیز ماهواره مخابراتی امید را به شما تبریک میگوییم."

پ.ن. به دلایل فنی از پذیرایی نظرات ارزشمندتان در این پست معذوریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط نویسنده |