![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا پیش نویس: از تمامی بزرگوارانی که در این مدت غیبت ما ( من و بانو و گاهی نامه) را تنها نگذاشتند بسیار ممنونم مخصوصا سامان عزیز. به بزرگی خودتون ببخشید.
این روزها خیلی با خودم درگیر شدم. گیر کردم وسط کلی سئوال. مطالعه، گفتگو، شنیدن و دیدن و ... همه شده اند منابعی برایم تا بتوانم بهتر درک کنم و سواد اولیه برای تحلیلی قوی تر جمع آوری کنم تا به بیراهه نروم. خب گذران زندگی هم این وسط هست. من همیشه کامیابی و نشاط و پیشرفت یک جامعه را در اخلاق و فرهنگ می دانستم. در جامعه ایی که اخلاق در آن نهادینه شده باشد هر چند که مصیبتها و سختی ها و دشواری هایی برایش پیش بیاید، ولی به سلامت از آن عبور خواهد کرد و راه سعادت خود را باز خواهد یافت. ولی در جامعه ایی که ارزشهای اخلاقی سقوط کنند، دیگر آن جامعه روی سعادت را به خود نمی بیند حتی اگر به پیشرفتهایی موقتی برسد. به عنوان مثال آلمان را در جنگ جهانی دوم ببینیم. وقتی اخلاق از بین رفت و نژادپرستی و غرور و خود برتر بینی ارزش شد، آن همه پیشرفت علمی (که باید آن را انقلابی در علم دانست) در جهت نادرست استفاده شده و عاملی مخرب میشوند برای همان جامعه. البته تعریفم ازاخلاق وسعت زیادی دارد و آن ارزش نهادن بر نیکی هاست و دوری جستن از بدی هاست. مجازات یک فرد خاطی، جنگ کردن در راه حقیقت، اخلاق مداری یک جامعه است همانطور که دروغ نگفتن، محبت کردن، رشوه ندادن و نگرفتن، پارتی باز نکردن و ... از جمله آن قرار میگیرد. اخلاق مداری و بی اخلاقی هم مراحلی دارد. عمل کردن به پستی ها، رضایت دادن به انجام آن اعمال و سکوت در برابر آنها؛ همه درجاتی از بی اخلاقی است. کمترین اخلاق مداری آن است که در برابر اعمال و رفتار باطل ساکت نباشیم. و شاید این کمترین بتواند آغازی برای راه ما باشد. ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم (بدرستیکه خداوند تغییر نمی دهد در وضعیت ملتی، مگر به دست خودشان) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
درگذشت بیش از صد و پنجاه تن از هموطنانمان در حادثه!!! هوایی سقوط هواپیما را تسلیت میگویم. شاید ما دیگر عادت کرده باشیم به این نوع خبرها؛ ولی نباید عادتمان شود. علت این حادثه هم مثل هواپیمای حامل وزیر و یا c130 و یا ... به زودی مشخص خواهد شد و حتما چاره ایی اندیشیده میشود تا جلوی این نوع حوادث گرفته شود و ..... ولی باز خبری غم انگیز ما را تکان خواهد داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:25 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این روزها جز خبرهای تاسف برانگیز چیزی از وطنم به گوش نمیرسد. و این اخبار امروز با تایید کشته ها به روز شده است. این موضوع دیگر در حد درگیری خیابانی نیست بلکه خشونت عریان است. ایران امروز من در معادله ها و معامله هایی افتاده است که پیشبینی چگونگی بیرون رفت از آن شفاف نیست. نگرانی من این است که نکند این بیرون رفت به نفع مردم کشورم نباشد. خواسته ها مشخص و شفاف نیست، چه در بین مردم و چه کاندیداهای معترض. و این باعث میشود که اعتراضهای مدنی به صورت کور دنبال شود و توسط خشونت طلبان به خشونت کشیده شود که این خشونت در حال حاضر مد نظر نمی باشد. پ.ن. خس و خاشاک را در روز دوشنبه به مشاهده نشستم. این خاک مال تمام ایرانی هاست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا نقل است، آشفته حالی به نزد حکیم آمد که ای حکیم خواب ندارم، قرض و بیکاری و بیماری از یک سو، غصه نان شب و رنجوری عیال و اولاد از سویی آنچنان اوضاع را بر من تنگ کرده اند که خواب به چشمم راه ندارد. حکیم فرمود: از همسایه خود بزی قرض بگیر و به اتاق خواب ببر، حتماً درمان می شوی! مرد بز را به امانت گرفته و به محل خواب خویش برد، صدای بع بع بز و بوی پشم و پشکل مزید بر علت شد، چند روزی گذشت، سراسیمه و پریشان به نزد حکیم آمد، که ای حکیم؛ به دادم برس، بیچاره شدم، بد بخت منم، کم مانده دیوانه زنجیری شوم یا خود کشی کنم، دردهای من کم بود؟ با این بز چه کنم،امانم را بریده است، شب ها با او بع بع می کنم! حکیم فرمود: خوب بز را از خانه بیرون کن! چون بز را بیرون کرد، آن شب برای اولین بار آسوده و آرام خوابید،و گفت: خدایت رحمت کند ای حکیم، نجاتم دادی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 9:18 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
این چند روز از اعدام فردی 23 ساله که به کشتن خانمی پیر محکوم شده است، خیلی شنیده ام. در برخی از نوشته ها که در حد یک قدیس بالا برده شده است. از لحاظ حقوق بشر برخی به دنبال این هستند که مجازات اعدام انجام نشود و برخی سیاسیون هم دنبال این هستند که اعدام مد نشود و همه هم برای خود دلیلی دارند و مورد بحث من هم نیست. همه این ها سر جای خودش ولی ایا تمام این بحث ها باعث میشود که فرد محکوم تبرئه شود؟ و گناهکار شناخته نشود؟ و به عنوان شبه الگویی برای دختران ایرانی در اید چون ایشان نقاش هم هستند؟ در جالی که همراه با فرد دیگری در سن 17 سالگی با نقشه قبلی و به انگیزه سرقت یک پیر زن را با چاقو به قتل رسانده اند. به نظر من ما باید اول از همه برای خود چهارچوب ذهنی درست کنیم و در آن افکار خودمان را بررسی کنیم تا بفهمیم با چه چیزی مخالفیم و با چه چیزی موافق؛ بعد نسبت به حوادث اطراف واکنش نشان دهیم. این چهارچوب ذهنی البته هیچ گاه کامل نیست و دچار اشکال است که هر فرد میتواند با تجربه و تفکر و مطالعه و ... آن را روز به روز بهتر و جامع تر کند چرا که این چهارچوب های ذهنی ماست که نوع گفتار، عملکرد، اندیشه و در کل زندگی ما را میسازد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:0 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا اکثر مفاخر و بزرگ مردان و زنان این مملکت دارای یک ویژگی و زینت برجسته بوده اند که مورد قبول جامعه شان هم بوده است و آن چیزی نبوده بجز زینت ادب. شاید کمی از زمانش که خبر داغ داغ بود گذشته باشد ولی فراموشش نباید کرد تا تکرارش میسر نشود. کسانی که در جامعه ما میخواهند رنگ مردمی به خود بگیرند بهتر است که لحن سخنانشان را بهتر انتخاب کنند تا از انتصابشان تا اخراجشان زمانی برای دادن بیش از دو بیانیه داشته باشند. هر چند به نظر من نباید در این شرایط خود را صرف این جور مسایل واضح تر از خورشید کرد، ولی این رویه ایی است که دارد باب میشود و کسانی که کرامت های انسانی را فراموش کرده اند در این توهمند که قدرتی ضامن انهاست بالای دیگر قدرتها. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا فقط یک چیز کوچولو و آن هم اینکه "آدمی فقط به امید زنده است". شروع سال نو، امیدی نو، سفره ایی دیگر پر از انرژی، درخشش نوری در تاریکی ناامیدی ها و ...
امیدتان همیشه زنده!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 20:48 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
دیروز برای اینکه خیلی تنها توی خانه ننشینم و در ضمن هوایی هم عوض کنم، در حالی که در تعطیلات میلاد پیامبر، درود خدا بر او و خاندانش باد؛ قرار داشتیم راهی آبشاری در نزدیکی شدم. البته از اول قرار بود که با چند نفر دیگر به آبشار دیگری بروم که یکساعت پیاده روی در جنگل بکر داشت ولی پایه نشدند و من این آبشار را انتخاب کردم. مسیر خیلی قشنگی داشت و من را یاد شمال خودمان انداخت. هوا ابری بود و اگر باران میامد بر میگشتم ولی تا عصر، موقعی که خواستم برگردم باران نیامد. چون تنها بودم توی ذهنم عجیب درگیر بحثی بودم که یک دفعه احساس کردم چقدر دلم برای بعضی چیزها تنگ شده است. یکی یکی داشتم مرور میکردم که یک دفعه ... چقدر دلم برای خدای سالها قبل خودم تنگ شده است؛ خیلی. خدایی که الان میشناسم بسیار تواناتر، بزرگتر، جبارتر، قهارتر و ... است. عقوبتش سنگین تر شده و بخشش وسیعتر ولی رفاقتش با من کمتر. همیشه بوده وهست و در زندگی من نقش دارد و به او اعتقاد داشته ام و دارم، با تمام وجود؛ حتی وقتی نافرمانیش را کرده ام میدانستم هست ولی... رفاقتی بود که اگر چشم پوشی میکرد از روی دوستی بود نه از بخشش و رحمانیتش؛ اگر لطف میکرد به دوستش کرده بود نه به بنده اش. دیگر فقط رانندگی میکردم. شاید جواب سلامش فقط چشمانی خیس بود... پ.ن. این جور حرف را فقط برای بانو میگفتم و گاهی برای پدر و مادرم مینوشتم ولی دیروز تصمیم گرفتم این را هم اینجا بگذارم برای ثبت در تاریخ. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:43 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا مطلب زیر یک داستان است که از وبلاگ "چپ کوک" آورده ام.
امروز تو کلاس زبان Teacher: make a sentence with love. My friend: I love study. Me: I love America. يهو همه ساکت
شدند معلممون يه کم سرخ شد، بعد صورتي شد، بعد نارنجي، بعد گفت: ok, next one خيلي خوشحالم. فردا تعطيله و بيست و دوي بهمنه. بابا ميگه: بايد بريم تظاهرات. مامان ميگه: هتل رزرو کردم. بابا ميگه: اين وظيفه ملي ماست. مامان ميگه: يوگيمون گفته تغيير محيط روي روح تاثير داره. بابا ميگه: انقلاب ما انفجار نور بود. مامان ميگه: آخ يادم رفت ضد آفتابم رو بردارم. امروز بيست و دوي بهمنه. بابا صبح زود بيدارم کرد که برم تظاهرات و مامان گفت که تب دارم. خلاصه مامان رفت شمال، بابا رفت تظاهرات، منم رفتم پيش مامان بزرگم. داريم با هم اسم فاميل بازي ميکنيم. مامانبزرگ برد. من گفتم: کاش يه بارم من ببرم. مامانبزرگ گفت: کاش زندگيتو ببري. بابابزرگ ميگه: ميخواي چکاره بشي؟ ميگم: تو آمريکا ميخوام دکتري مو بگيرم. بابا ميگه: دکتري نه، دکترا. بعدشم مگه من مرده باشم بذارم بري کافرستون. سيامک ميگه: کروب آفتاب کيلي کشنگه! ميگم: آمريکا قشنگه؟ ميگه: نميدونم. کودت بايد ديد اما ايران کيلي کشنگه. ميگم: قول ميدي بزرگ شدم کار منو درست کني بيام آمريکا. ميگه: کول ميدم. مامان ميگه: اين همه فروشگاه تو يه خيابون؟! مامان سيامک ميگه: آره سهيلا جون، تازه از اين بيشترش هم هست. مامان ميگه: اين گاو لوسه کجا هست حالا؟ مامان سيامک ميگه: لاسوگاس رو ميگي؟ مامان ميگه: راسته يه عالمه قمارخونه داره؟ بابا ميگه: استغفرالله و پا ميشه ميره آشپزخونه. باباي سيامک ميگه: فري جون کجا ميشه سيگار کشيد؟ بابا ميگه: توي ايوون. سيامک ميگه: بريم توپ بازي؟ ميگم: باشه، بريم ايوون. توپم ميفته نزديک باباي سيامک و بابام. بابا در گوش باباي سيامک ميگه: يعني با ثبتنام تو شرکت شما کارم تا دو سال ديگه درست ميشه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:28 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این مطلب در یکی از رسانه ها به چاپ رسیده بود. خدا را شکر که صعود داشتیم. موسسه «هنلی» در گزارش مربوط به سال 2008 خود اتباع کشورهای مختلف جهان را از لحاظ آزادی های مسافرت بدون اخذ ویزا رتبه بندی کرده است که بر اساس آن افغانستان، عراق، ایران، پاکستان و کره شمالی در قعر جدول این رتبه بندی قرار دارند. در این میان ایرانی ها مشترکاً با پاکستانی ها از توان سفر به 25 کشور جهان بدون ویزا برخوردار هستند که از این نظر بالاتر از عراقی ها (23 کشور) و افغان ها (22 کشور) در رتبه 87 جهانی قرار گرفته اند. این در حالی است که در گزارش 2006 همین موسسه ایرانی ها می توانستند تنها به 14 کشور سفر کنند که از این لحاظ ایران سیر صعودی داشته است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:55 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا امروز توی آزمایشگاه حسابی غرق کار بودم که دیدم کلی آدم ریختند تو و چندتایی عکاس هم همراهشونه و دارند مرتب عکس میگیرند، آن هم از چه سوژه ایی: من در کمال تعجب. بعد تکنسین آزمایشگاه فوری آمد و مرتب میگفت شما کارت را ادامه بده. پروفسور فلان هم داشت پشت سر من تند تند توضیح میداد که اینجا چه خبر هست و ما چه موشک هایی داریم هوا میکنیم!! بعد که توضیحات تمام شد به من گفت شما ایرانی هستید، از کشور شما آمده اند!!!! من هم تازه متوجه شدم که یک "هیات" ایرانی به همراه تنی چند از مسئولین تشریف آورده اند. فوری سلام و علیک کردند و خودشان را معرفی کردند و خب برخی را در گفتگوی ویژه خبری قبلا زیارت کرده بودم. سئوالاتی پرسیدند و من هم همان توضیح پروفسور را تکرار کردم با کمی توضیحات، و همه هم می گفتند: به به....به به. تعجب انگیز بود که مطالب غیر تکراری مینمود! آمدم این توفیق بدست آمده را بدون حرف اضافه ایی تمام کنم ولی نگذاشتند و گفتند پیشنهاد بدهید تا همه هستند صحبت های شما را هم بشنویم. از انجایی که خیل عظیمی از دانشجویان همراهیشان میکردند گفتم که دوستان هستند که. ولی ما دنبالش نرویم مثل اینکه می اید به دنبالمان. گفتند شما هم بفرمایید. گفتم من اینجا یک دانشجوی خارجی حساب میشوم، این دستگاه با این عظمت به همراه یک تکنسین کاملا در اختیار من قرار داده شده در زمان معین، تا نتایج قابل قبولی بدست بیاورم. هیچ کس هم نه بر سرم منت میگذارد و نه کسی برایم مشکل تراشی میکند، یک دهم این در مملکت ما برای دانشجوها فراهم بیاورید تا هم آنان دچار غربت نشوند هم مملکت بیشتر پیشرفت کند. این به اون گفت آقای فلانی با شما بود، این گفت نه مال فلان وزارت خانه است و ... - لطف میکنید ما را همراهی کنید، خیلی خوب توضیح دادید و کاملا متوجه شدیم. - چی را؟ من همین الان هم از کارم عقب افتادم. پ.ن. ندارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا امروز به دلایلی که تا چند روز دیگر مشخص میشود سری به سفارت ایران زدم. از خوش شانسی ایرانیان مالزی نشین شخص بسیار خوبی (در نوع خود) مسئول امور کنسولی هستند و در این موضوع از حق نباید گذشت. علاوه بر آن چیزی که باعث شد این پست را بنویسم، دست نوشته ایی بود که بر روی مقوایی زرد رنگ نوشته شده و بر دیوار محل انتظار نصب شده بود. با این مضمون: "هموطنان، پرتاب موفقیت آمیز ماهواره مخابراتی امید را به شما تبریک میگوییم." پ.ن. به دلایل فنی از پذیرایی نظرات ارزشمندتان در این پست معذوریم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:15 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا خیلی حرف دارم برای گفتن و حتی خیلی هاش را توی ذهنم برای نوشتن توی وبلاگ چینش کرده ام ولی "وقت نوشتن"ها توی گذران این روزها گم می شوند و وقتی که گاهی نامه باز میشود همان پست قبلی ظاهر میگردد. چهل روز از روزی که نوشتم "فرصتی برای آدم شدن" میگذرد و شاید خوب باشد که نگاهی بیاندازیم به کارنامه چهل روزه خود و ببینیم چه می خواستیم و چه شد. خوش به حال کسانی که خوشحالند از کارنامه خود. اربعین حسینی تسلیت باد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا می خواستم یک پست بگذارم ولی وقتی این مطلب را توی آی آدمها دیدم ... : سلام... ای طلوع سحرگاه رفتن مثل همیشه چشم هایت را با تفاوت به من دوخته ای...از پس شیشه ی خاک گرفته ی آن ویترین خاطره ها...اما این بار دیگر نه صدای قرآن می آید از آن سو تر ها... و نه بادی ست که بسوزاند چشم هایم را...چشم هایم را...که می گویند شبیه آن یکی هاست که ذل زده اند به من... آن جا می آیم در رویا...هر چند تو نیامدی در تمام این همه سالها...می آیم و چشم می دوزم بر چشم هایت...که مال من شبیه آن ها بود شاید زمانی...آن جا را می خواهم تا مرا به خلسه ی پر خلا_ بی حرکت _پرسکوت برساند...شاید چشم هایت را بخوانم باز...از پس این همه سال...که باد بوزد در گوشم و چشم هایم پر از آیه های قرائت شده ی اشک شود...که بخوانم چشم هایت را شاید...که بخوانم... آن جایی و ذل زده ای به من...و من تورا به یاد که نه... تصویر میکنم ...صدایت را؟...نمی دانم شاید آرام...شاید بلند...که راه می روی و این کابوس را به خاک می نشانی...با قدم هایت ؟...شاید تند...شاید آهسته..یا هیج آن آخرها... و نگاهت را... آه...نگاهت را... آن جایی و ذل زده ای به چشمانی که می گویند شبیه مال خودت است...موشکافانه می کاویشان...که نور بوزانی بر نگاهم ...که انگار شبیه نبودند هیچ گاه...هیچ گاه...صدایت را بتابان اما...که این روزها لالایی می کند در گوشم عجیب...زمزمه می شود بر لبانم...که ...اگر سبز رفتی...اگر زرد ماندم... ... حالا دیگر ببند آن چشم ها را آهسته آهسته...که گریستند قطره قطره خون رگانت را...آرام آرام...تا طلوع نیامده از پس تیرگی رفتنت... ...بگذار چشم هایم تنها مال خودم باشند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:0 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
امسال هم فرصتی باز پیش آمد برای امتحان شدن. جوابش چه باشد را نمیدانم. همانطور که عاشورای 1400 سال پیش امتحانی بود بزرگ، شاید که تکرار هر ساله اش هم برای ما امتحانی باشد، فرصتی برای بهتر شدن که از دست دادنش خسران است. دوباره مثل هر سال به دنبال این گشتم که: که بود؟ چه شد؟ چه گفت؟ با چه کسانی بود؟ چرا؟ چگونه هنوز حماسه آفرین است؟ جوابش چه بود؟ بعدش چه شد؟ قبلش چه بود؟ و ... و من چه کنم؟ شاید جوابهایی پیدا کنم ولی باز هم جواب هست. اینقدر حرکتش پر عظمت است که میتوانی مدوام بیاموزی ... و چه آموزنده خوبی است. "سلام بر تو ای وارث نبیین، سلام بر تو ای جانشین نیکو کردار و تقوا پیشه، سلام بر تو ای شهید راستگو ..." امشب هم شب شام غریبان است...
پ.ن. دوست عزیزی قرار است ما را هم در نذری خودش شریک کند، این هم از لطفهای خداست که چنین دوستانی به ما ارزانی داشته است. پ.ن. این سه روز اخیر را دوست داشتم ایران باشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:12 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
حسنعلي خان را بر سر تقسيم ارث، با برادري که سه سالي از او کوچک تر بود اختلاف افتاد. اختلاف هم بر سر آلاچيقي بود که هر دو آن ها زير آن کودکي خود را طي کرده و خاطره ها داشتند. وقتي اين آلاچيق داخل حياط سهمي حسينعلي خان افتاد، برادر بزرگ داد طرف شرقي حياطش را ديوارکي کشيدند و شاه نشين خود را کور کرد تا ديگر آن سمت و آن ها را نبيند. و چراغ رابطه تاريک شد. کسي نمي داند آيا حسنعلي خان ديد يا نديد که در خيابان يا بازار، برادر کوچک هر گاه به او بر مي خورد، کلاه به احترام از سر بر مي داشت. کسي نمي داند حسنعلي خان مي دانست يا نمي دانست که چرا هر سال برادرش پيش از عيد نوروز به سفر مي رفت و قبل از رفتن کارتي مي فرستاد هم کسب اجازه مي کند و هم عذر تقصير مي خواست. چهل و چهار سال هميشه نوروز در تهران نبود برادر کوچک تر. تا گرد پيري بر سرشان نشست. ديوارکي که حسنعلي خان کشيده بود خود فروريخت در يک زمستان. اما ديگر نه حسنعلي خان در شاه نشين غربي مي نشست و نه حسينعلي خان پاي رفتن به اتاق هاي طبقه بالا داشت که مشرف بودند. دو سال بعدش حسينعلي خان سکته کرد و به مريضخانه دولتي برده شد. اميدي به ماندنش نبود. گفته بود کفنش را که از مکه آورده بود به مريضخانه ببرند. به کفن پاکتي سنجاق بود که رويش درشت نوشته بود اجازه برادر بزرگ. آيا اصلا چيزي در آن پاکت بود. اما عمر برادر کوچک به دنيا بود و او را شکسته حال روي برانکار برگرداندند. اصرار کرد که اول به خانه شماره يک ببرندش. خواست خدمت برادر بزرگ عرض ادب کند. وقتي برانکار وارد حياط شد، حسنعلي خان نشسته بود روي نيمکت کنار حوض و عصايش را زير چانه اش گذاشته بود. حسينعلي خان نفس زنان گفت سلام برادر، به دنيا برگشتم. آمدم اول به دستبوس. اگر اجازه دهيد به آن خانه بروم. حسنعلي خان رفت و او را بغل کرد و قطره هاي اشکش ريخت روي موهاي کم پشت و سفيد حسينعلي خان. برخي از ما با حقيقت اين گونه ايم، قهر. و هر چه سرک مي کشد و خود مي نمايد، حتي گاهي سر راهمان را مي گيرد سلامي مي کند، جواب نمي دهيم. انگار عهد بسته ايم با او در يک جا نباشيم، تا روزي که محزون و مجروح خودش را به ما برساند و ديگر براي ما هم مجالي نمانده باشد. انگار حقيقت موظف است به کوچکي در برابر ما. و ما را جست و جوي حقيقت در دستور نيست. اما ديگران مدام در جست و جوي حقيقت اند. خود را با حقيقت برادر مي دانند. حقيقت را فقط وقتي نمي خواهند که به تحسينشان مي آيد و نفعي مي رساند. هم از اين رو اين همه با هم دشمن نيستند. اين همه دور از هم. اين همه در رويا. اين همه در غوغا. زمان ها از دست مي دهيم تا ديوارهاي خود کشيده خود ساخته، به خودي خود فروريزد. ديوارهاي وهمي که بين خود و حقيقت کشيده ايم. و اين چنين است که فقط چيزها و کس هائي را دوست داريم که نمي شناسيم. دلبسته سرزمين هاي دور، دل سپرده آن ها که دورند از ما. يکي مانند اوباما. منتظر او مي مانيم. انگار با هم زير يک آلاچيق بزرگ شده ايم. م..بهتود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا توی این مدت بسیار مشغول و گرفتار، یک نامه برایمان آمد که شما در تاریخ فلان در شهر فلان در محلی پارک کرده اید که نباید. البته خیلی بزرگ هم مژده داده بود که مبلغ این جریمه اگر تا تاریخ 31 اکتبر پرداخت شود شامل 50 درصد تخفیف ویژه است. من هم اولین کاری که کردم رفتم آدرس محل را سرچ کردم تا ببینم در عمرم در این محل بوده ام یا نه. آدرس که پیدا شد فهمیدم که روحم هم در آنجا توقفی نداشته، چه برسد به خودم، آن هم سواره!!! از دوستان مالایی ام چاره جویی کردم و آنها گفتند میتوانی بروی به همان شهر و درخواست تجدید نظر و برسی کنی؛ و حتی اگر درخواستت مورد قبول نبود میتوانی درخواست کم کردن مبلغ جریمه را داشته باشی. من هم تصمیم گرفتم با قیمت بنزین و این سفر چند ساعته و از دست رفتن کل روز، جریمه را با تخفیفش بدهم. ولی از آنجایی که کار ما شده بود مثل فیلم ها، هیچ جا جز خود اداره دادگستری همان شهر نبود که ما بتوانیم لااقل جریمه را پرداخت کنیم. به همین دلیل امروز از صبح راه افتادیم و رفتیم به همان شهر و تا محل دقیق را پیدا کردیم کمی طول کشید و برخوردیم به استراحت ظهر کارمندان که در روزهای جمعه به دلیل نماز جمعه تا ساعت 3 هم طول میکشد. ما هم از فرصت استفاده کرده و به گشت و گذاری در شهر و صرف نهار پرداختیم. هنگام مراجعه مجدد چنان صف انتظاری بود که انتظار کمتر از 2 ساعت به نوبتمان خیلی خوش بینانه بود ولی کار آنها از ما "خوشتر" بود و بعد از 10 دقیقه نوبت به ما رسید و با راهنمایی مجدد به طبقه دیگری حواله شدیم. ولی در آنجا فقط از من پرسیدند که چی شده و من خیلی خلاصه گفتم من اولین باری است که به شهر شما آمده ام و اشتباهی شده است. گفتند منتظر باشید و 5 دقیقه هم طول نکشید که با نامه من برگشتند در حالی که مهر باطل شد بر رویش بود. هدفم از این زیاده گویی این بود که فقط با اطمینان به حرف من این عمل انجام شد، فقط ... نه استشهاد محلی، نه مدرکی که ثابت کند، نه حتی حرفی اضافه یا کم یا چشم غره ایی طلب کارانه؛ فقط کرامت یک انسان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:30 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا نمی دانم باید توضیح هم بدهم یا نه!!! تهران، پارک ملت بزرگترین ساندویچی که قرار بود ثبت شود... ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 8:7 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این هم گزارشی که خبرگزاری فرانسه داده درباره دانشجویان ایرانی: "دلایلش هر چه باشد، فرار مغزها از ایران در یک سال اخیر افزایش یافته است. بی بی سی گزارش می کند که شمار کسانی که برای گذراندن امتحان زبان بر پایه «سیستم آزمون بین المللی زبان انگلیسی» که یکی از شرائط مهاجرت به بسیاری کشورهاست در یک سال اخیر بیش از دو برابر افزایش یافته است. این آمار در چارچوب گزارش اخیر صندوق بین المللی پول تکان دهنده تر به نظر میرسد زیرا آن گزارش حاکیست که در میان 90 کشوری که مورد سنجش و بررسی قرار گرفته اند ایران بالاترین میزان فرار مغزها را دارد. بررسی صندوق بین المللی پول نشان داد که هر سال بیش از 150 هزار دانش آموخته ایرانی کشورشان را ترک می کنند به این امید که در جای دیگری زندگی بهتری پیدا کنند. طبق گزارش بی بی سی به نقل از یکی از برآوردها توسط دولت، هزینه ای که این فرار مغزها برای دولت در بر دارد بالغ بر نزدیک به 40 میلیارد دلار در سال است." من فکر نمیکنم صرف خروج دانشجو خیلی بد باشد چرا که فرصت های جدیدی نیز به وجود می آید ولی بعد اینها چه میشوند موضوعی است که قابل توجه است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:46 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا مثل اینکه به خاطر قدرتمند شدن گروههای مخالف قرار است که آقای بداوی دیگر کاندید نخست وزیری نشوند و به این ترتیب در ماه مارس نخست وزیر عوض خواهد شد. دیگر اینکه بار دیگر و برای سوم قیمت بنزین دارد کم میشود. این هم قسمتی از مصاحبه ماهاتیر محمد: من باید ببینم که کشورم به خوبی اداره می شود. اگرنه، آنوقت وظیفه ام را به عنوان یک شهروند انجام خواهم داد. ممکن است که در انتقادم محق نباشم، آن را به قضاوت دیگران واگذار می کنم.همیشه به مردم می گویم که باید به کشورشان افتخار کنند و فقط وقتی می توانند به کشورشان افتخار کنند که کشوری موفق باشد. پس باید برای موفقیت آن تلاش کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى
واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را
آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به
امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند
تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن
جن به خون انسان میشود!!! هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان
باختهاند، امير بیدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان
به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند.
اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند.
شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى
ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند!!! روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه
ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان
روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد
کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که
اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال،
گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با
التماس گفت:
باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست
در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را
به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله
مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار
شروع به گريستن کرد... در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير
را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار
پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که
او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو
بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست،
آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم،
مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله
نکوبيدهاند. روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:6 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا امشب،
دومین شب قدر و مصادف با شهادت بهترین خوبی هاست. مقام آن حضرت به قدری است که
پیامبر، درود خدا بر او و خاندانش باد؛ میفرمایند که هیچ کس علی را نشناخت جز من و
خدایش. ولی برای
من این بزرگوار یک شاخصه خیلی بزرگ دارند و آنها سخنان پر مغز و عمیقشان است. گاهی
می توان دهها ساعت روی یک جمله چند کلمه ای شان فکر کرد و به صورت کاربردی در
زندگی پیاده کرد. البته پیاده کردنش هم همتی میخواهد.
" امام سجاد
وقتی با خدا حرف میزند خیلی عاشقانه حرف میزند. عشق و عاشقی کردن با خدا چه
باشکوه و چه لذتبخش است؛ ابراز عشق به خدایی با آن همه قدرت و آن همه مهربانی و
زیبائی. مناجاتی که اوج دعاهای ماه رمضان است دعایی است که ابوحمزهی ثمالی از قول
امام چهارم نقل کرده است؛ طولانی است ولی آنقدر لطیف و عاشقانه است که اگر
کسی معنای آن را بفهمد، گذر زمان را نمیفهمد. درست مثل صحبت هر عاشق و معشوقی که
زمان را نمیفهمد و لحظهی پایان سختترین لحظههاست. در این دعا آن قدر امام سجاد
راحت با خدا حرف میزند که در همان لحظه میتوان حس کرد که خدا با لبخند زیبائی
آغوشش را باز کرده و "گناهکاران" را به آغوش گرمش دعوت میکند. در همه
جای دعا میتوان دید که خدا لبخند مهربانانه دارد و تو را در آغوشش جا میدهد.
امام سجاد میگوید: "خدایا من که نگفتم گناه نکردم. خودت و خودم بهتر از همه
میدانیم که من چهقدر گناهکارم. اما هروقت گناه میکردم امید داشتم تو آن را میپوشانی.
اگر میدانستم جز تو کس دیگری از گناهانم مطلع میشود که گناه نمیکردم. تو را
مهربانترین میدانستم که جلوی تو گناه کردم. اما خودت میدانی همان زمان هم که
گناه میکردم، وجودت را انکار نمیکردم و در عین گناه دوستت داشتم. حالا اگر قیامت
به خاطر گناهانم مرا به جهنم ببری، حق داری؛ ولی همین که وارد جهنم شوم به همهی
جهنمیها اعلام میکنم من خدا را دوست داشتم ولی باز هم من را به جهنمش آورده است.
خدایا تو که هیچوقت به خاطر آنکه گناه میکردم نعمتهایت را از من دریغ نکردی.
به هر دلیلی کمکم کردی. گناهانم را نادیده گرفتی. بدیهایم را پوشاندی. آنقدر
مهربانی کردی که به جای آنکه من نگران باشم، گویا تو از من خجالت میکشی. پس مرا
ببخش." این خدای مهربان و پرلطافت و پرلبخند، همان خدائی است که امروز جامعهی
ما به آن نیاز دارد. امشب اولین شب قدر امسال است. شبهایی که خدا خودش دعوت کرده
که در آغوشش جا بگیریم. با همهی گناهانمان اگر در این شبهای قدر که سرنوشت سال
ما در آن مشخص میشود، نگاهی به درگاهش بیندازیم، حتماً لبیک مهربانانه و آغوش
بازش را میبینیم. التماس دعا." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:1 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا نمی دانم سریالهای امسال ماه رمضان را نگاه میکنید یا نه! به نظر من با وجودی که سالهای پیش هم کار قوی ایی انجام نمیشد ولی امسال کارها خیلی ضعیف است. با آموزه های بد و ریتم نامنظم و تنها چیزی که به فرد مخاطب منتقل میشود استرس است. از چهار سریال در سه تای آنها افراد معتاد وحود دارند که جالب اینکه اعتیاد آنها خیلی به صورت قبیح نشان داده نشده است. نامردمی ها و کارهای پست که در همه آنها موج میزند: خیانت به همسر، دزدی، کلاه برداری، دروغگویی، نمک خوردن و نمک دان شکستن، خرافات، بد دهنی، فساد اقتصادی . ... که هیچکدام از این سریالها از چندتایی از موارد بالا بی بهره نیستند. حالا برخی مایه هایی از طنز را هم دارند ولی سریالی مثل "مثل هیچکس" که فقط نامردی و وسوسه و ... است. من که این سریال را میبینم شب درست خواب نمیروم و به همین خاطر ادامه اش ندادیم. هدف ساخت همچون سریالهایی آن هم برای ماه رمضان را نمیدانم ولی به نظرم باید سئوال خوبی باشد که در ماهی که ارزشش برابر با هزار ماه است و تمامی بندگان خدا به میهمانی خدا واردند، باید فراغت بعد از افطارشان با همچنین سریالهایی پر شود؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:58 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
شاید کمی دیر دارم این مطلب را می گذارم ولی اشکال ندارد چون هنوز تبش هست. تصاویری از کسانی که منتظر هستند تا کنکوری هایشان بیایند. من که حاضر نیستم حتی به یک لحظه اش برگردم. شما چطور؟ پ.ن. متاسفانه عکسها دیده نمشد و من آنها را برداشتم. فقط چهره پدر ومادرانی مضطرب با کتابهای ادعیه در دست بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:17 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیروز فیلمی دیدم از National Geographic که در آن یوزپلنگی به میمونی حمله میکند و آن را شکار کرده و میکشد. در حین حمل میمون، میمون که حامله بوده وضع حمل میکند و بچه تازه بدنیا آمده در مقابل شکار کننده مادر خود قرار میگیرد. این لحظه به حدی زیباست که یوزپلگ سعی بر این دارد که اعتماد این تازه متولد شده را جلب کند و با تلاشی تا پاسی از شب بالاخره این دو موجود در آغوش هم به خواب میروند. عجب مرامی دارند این حیوانات!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:8 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شاید بیشتر از یک هفته می شود که جنایت کار بزرگ صرب را بازداشت کرده اند، ولی من روز یک شنبه جستجویی کردم تا ببینم آیا فیلم مستندی می توان از او یافت یا نه. فیلمی حدود 110 دقیقه ایی را بی بی سی تهیه کرده که واقعا تکان دهنده است. اسم این فیلم "A Cry From The Grave" است. صحنه های واقعی از انتظار یک قتل عام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا میلاد مولای متقیان، مولود کعبه، یاور حق، حق بی یاور، انیس شب های یتیمان، پدر مهربان، همسر شریک و میراث دار انبیا بر شما مبارک باشد. ![]() چه کم شناخته شده ایی و کم شناختمت. ولی با هر نگاهی به سمتت نور خدایی دیدم، ولی در کوران روزگار فراموش کردم. خدایا کمکی کن تا رضایتت را با رهروی جلب کنم. و چه خوب که این روز را روز پدر نامیدند تا پدران را الگو باشی. روز پدر مبارک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:6 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دقت کرده اید که روزهای تعطیل بازار وبلاگ گردی توی ایران سردتر است؟ اگر وبشمار داشته باشید و ورودی های خود را پک کنید شما هم احتمال زیاد نظر من را پیدا میکنید. یعنی اینترنت توی اوقات تعطیل ما ایرانی ها کمتر نقش دارد؟ یا اینکه برای روزهای تعطیل دنیای واقعی به مجازی آن رجحان دارد؟ یا اینکه به علت سرعت بهتر و رفع خستگی چند دقیقه ایی در محل کار، استقبال از وبلاگها در روزهای غیر تعطیل بهتر است؟ یا اینکه ... خیلی چیز های دیگر؟ به هر حال من فکر می کنم که وبلاگ خوانی بیشتر نقش پر کردن اوقات فراغتهایی با مدت زمانی کوتاه را بازی میکند. البته این شرایط برای افراد خارج از کشور کمی فرق می کند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 7:57 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا توی این شب بهترین ها را برای تمام بشریت آرزومندم. آرزو میکنم دنیایی داشته باشیم که در آن غصه ایی از بی عدالتی نباشد، که در آن آدمیت ارزش داشته باشد. تمام خوبیها امکانی برای بروز داشته باشند. استعدادها شکفته شوند و آرمانها تحقق یابند. خانواده ها کانون گرمشان پر فروغ باشد. دل ها کمتر شکسته شود و وقتی شکست، همراهی بقیه آن را تسلی دهد. ![]() سال دیگر هم باید همین ها را تکرار کنم؟ آرزو میکنم که جواب "نه" باشد و ما شاهد پرچم برافراخته عدالت باشیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:59 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا پی نوشت: عکس متعلق به فیلم مهمان مامان است. ممنون از توجهتون به نان سنگک. اینجا بربری هست و لواش، ولی سنگک نیست. البته لواش دانه ای 330 تومان! این روز ها ایرانی های مالزی یک مهمان داشتند. برای خالی نبودن عریضه یک جلسه هم با ایرانی های اینجا برگزار می گردد. وعده داده شده که انرژی دی هشت را ایران تامین میکند ولی در مالزی، ایران را از نمایشگاه تسلیحات نظامی اخراج می کنند. به نظر من وقت خوبی بود برای اعتراض. حرف از مهمان زدم؛ اینجا وقتی بچه ها کسی مهمان دارد کمابیش روی بقیه هم اثر میکند چون به هر حال یک یا چند نفر اضافه می شوند. ولی هنگام خداحافظی چون توی غربتی دل ما هم میگیرد؛ با این وجود مهمانهای عزیز تشریف بیارید تا توی روحیه ما هم فرجی شود. یکی از دوستان وبلاگی که حسابی مشغول مهمانداری است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:21 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا اگر من بخواهم خودم را جای "اشرف مخلوقات" !!! قرار دهم مهمترین کاری که می خواهم بکنم، این است که رضایت خدا را جلب کنم. اگر به این مهم برسم هم رضایت خودم را در پی دارد چرا که یعنی از استعدادهایم خوب و در راه خوب استفاده کرده ام و در ضمن رضایت اطرافیانم را نیز در پی دارد چرا که تا توانسته ام برای آنها مفید، احترام گزار، دوست، مهربان و ... بوده ام. حق کسی را ضایع نکرده ام، حتی حق خودم را؛ و در حد توانم اجازه نداده ام کسی حق کس دیگر و در اولویت حق خودم را ضایع کند. اینها کارهایی است که می توانم انجام بدهم، حالا همتش را جمع باید کرد . با امید اینکه آغاز کرده ام، ادامه دهم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:15 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا به یک بازی دعوت شدم که خودم را جای خدا جا
بزنم! این کار را هر چقدر خواستم انجام بدهم نشد. چرا؟
خب فقط بیائیم در زمینه خلقتش صحبت کنیم. اول اینکه چون خیلی چیز ها را نمی دانم
صد در صد شلم شوربایی به راه می افتاد که "خدا" می داند. مثلا من نتیجه
تز خودم را هم نمی دانم و اگر خدا بودم، هیچ وقت این تز به سر انجام نمی رسید و من
باید تا پایان خداییم دانشجو می ماندم و از فارق التحصیلی خبری نبود. چه خدایی می
توانم باشم وقتی که حتی جلوی کمیته سوپروایزری ام نتوانم جوابگو باشم. از گیتی فقط همین سیاره وجود داشت با کلی حذف از
نقشه چون همه جا را که نرفتم و نمی دانم که چگونه و چطور هستند پس زمین را در حد
دانسته هایم می آفریدم (البته اسرائیل و آمریکا هم از روی نقشه پاک می شدند و باعث
خشنودی مسئولین میگشت). اصلا چرا باید بتوانم خودم ر اجای چیزی قرار
بدهم که بر من محیط است و من نیستم. چیزی که نه با حواس نه با تعقل و نه با تخیل
نمیشود آن را درک کرد و فهمید. حال من بازی ایی می گذارم. شما اشرف مخلوقات خدا هستید،
چه کارهایی می حواهید انجام بدهید. در حین نوشتن این کلمه در ذهنتان باشد و بنا بر آن بنویسید: "اشرف مخلوقات" آی آدمها و بقیه همه دعوتید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:13 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا یکی از درسهایی که انتخاب کرده بودم برای این ترم و چهار واحدی هم بود متاسفانه ظرفیتش کامل شده بود و من مانده بودم که چی کار بکنم. از آن طرف هم توی ایران چندین نسخه از اصل ترجمه مدرکم را می خواهم، که داراترجمه گفته است فقط سه سری میدهد. این دو موضوع باعث شد دیشب بسیار بد بخوابم چون زحمت کار ایرانم هم بر دوش پدر و مادرم است و خودم نیستم تا پیگیری کنم. با کلی فکر و نقشه آخر کار ما با این دارالترجمه درست نشد ولی فقط کمتر از یک دقیقه توی اتاق استاد مربوط به درسم صرف شد تا اسمم وارد لیست شود. به قول آقای مدیری: "به به ... به به"!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا در همه جای دنیا آدمهایی پیدا می شوند که از راه های مختلف با امکاناتی که در اختیار دارند، اقدام به سوء استفاده هایی می کنند. این پدیده مختص به کشوری یا نژادی یا قاره ایی هم نیست بلکه بنی بشر در آن مشترکند. ولی چیزی که مهم است اتفاقات بعد از آن است که در جاهای مختلف دنیا متفاوت است. قانون سرمایه ملی هر کشور است که در طول تاریخ آن ملت به مرور ایجاد شده است. قانون مشخص کننده مشی و مرام نوع رفتار حکومت و مردم و رابطه بین این دو با هم و با ملت های دیگر است. تمام ادیان الهی هم با خود این قانون را دارند و با بررسی هایی می توان متوجه شد که چه تاثیر هایی هم داشته اند. در نامه های حضرت علی، که درود خدا بر او باد؛ بارها دیده شده که به نصیحت والیان گماشته شده توسط ایشان پرداخته اند و در برخی موارد آنها را توبیخ و از آنها گلایه کرده اند، چرا؟ تنها به این دلیل که به قانونی که قرار بود اجرا شود و آن قانون خدا بود عمل نکردند. در حالی که هر کدام از این افراد دارای فضایل اسلامی و انسانی بسیاری بودند؛ ولی هیچگاه این افراد سرمایه اسلام خوانده نشدند بلکه اسلام سرمایه آنها بود ودر موارد تخطی قانون بود که مورد احترام واقع می شد نه افراد. اگر به دنیای اکنون هم نگاه کنیم می بینیم که هنوز در خیلی از کشورها قانون دارای احترامی بیشتر از افراد است. مثلا در ژاپن یا کره وزیر یا نخست وزیری به جرم فساد مالی دستگیر می شوند و قانون در باره آنها حکم می کند که آیا بی گناهند یا مجرم. و اگر جرمشان ثابت شد، رای دهندگان به وی از حکومت راضی خواهند بود که به رای شان اگر خیانت می شود ولی در مقام جبران از آن صیانت میشود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:31 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
مطلبی را که در ادامه مشاهده می کنید بیان خاطره ایی از آقای ناطق نوری است که از سایت وب نوشت گرفته شده است. هیچ مسئولیتی در برابر حرفها ندارم. فقط از لحن خاطره نوشتن یکی از افرادی که من همچونین سابقه ایی در ذهنم از ایشان نداشتم برایم جالب بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:22 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 19:24 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا هر جامعه ایی هر چند کوچک و حتی به کوچکی یک
عضوی بودن دارای رفتارهای تاپیک خاص خودش است که در طول زمان شکل گرفته و به صورت
پویا تغییر می کند. در این میان اشخاصی که خواسته یا نخواسته وارد این اجتماعات می
شوند تحت تاثیر این نوع رفتارها قرار می گیرند (تحت تاثیر قرار گرفتن مستلزم
رویکرد همه جانبه نیست). البته همین که ما جزیی از بشریت هستیم رفتارهای کلی ای به
ما می دهد. برای مثال وقتی شما دانش آموز دوره ابتدایی یا
راهنمایی هستید یکی از رفتارهایی که باید انجام بدهید انجام تکالیف است. این رفتار
تکلیفی در این فرد تاثیر می گذارد. شاید این فرد استحمام را هم نوعی تکلیف ببیند و
به آن عمل کند و غیره. یا اینکه شما پرستار هستید و رفتار شغلی شما در
رفتار کلی تاثیر می گذارد و در زندگی با اطرافیان به صورت سنگ صبور در می آیید. اگر
کسی از زخمی برای شما گفت (چه روحی چه جسمی) خود را موظف به انجام کاری حتی در
حداقلی خود می دانید. حال در این میان به قول آقای مدیری افراد
اشتباهی زیادند. مثلا آموزگاری که به دانش آموزان به عنوان منبع درآمد صرف نگاه می
کند و دیگر هیچ. با وجودی که رفتار شغلی این آموزگار باید بر اساس آموزش دادن و
پرورش دانش آموزان باشد. و یا بالعکس، فرد عتیقه فروشی که به کالای تجاری خود دل
ببندد و سعی در حفظ آن کند در حالی که رفتار ایشان باید این باشد که کالای تجاری
اش را با بهترین و منصفانه ترین ودر کمترین مدت زمانی به فروش برساند. این اشتباهی بودن لازمه این نیست که فردی که
اشتباهی است فرد بدی باشد، بلکه در جای نادرستی است. شاید آن آموزگار عتیقه فروش
بسیار موفق، با انصاف و پرکاری می شد و آن عتیقه فروش آموزگار زبده ایی از آب در
می آمد. ولی این دو در جایگاه مناسب خود قرار نگرفته اند و با این وضعیت هم به خود
ضربه می زنند هم به اجتماع و حتی ممکن است به رفتارهای خاص آن گروه خاصی که در آن
قرار گرفته اند آسیب وارد کنند. راههای پیشگیری زیادی وجود دارند که با این
مشکلات کمتر مواجه شد که در دوره جوانی و نوجوانی باید مورد توجه قرار بگیرند، ولی
اگر کسی در این موقعیت قرار گرفت و نتوانست موقعیت خویش را تغییر دهد چه بهتر که
در لباس آن گروه درآید و سعی در بهتر کردن رفتار اختصاصی آن گروه قدم بر دارد. پی نویس: منظور از به لباس گروهی درآمدن این
نیست که همیشه پیرو قبلی ها باشیم، بلکه با احترام به گروهی که ما هم شامل آن
هستیم، به روز باشیم و در بهبود رفتارهای اختصاصی بکوشیم نه اینکه با رفتارهای
اشتباهی که مختص مکان وزمان و موقعیت دیگری هست سعی در به هم ریختن آرمانها و اخلاقیات
و رفتارهای گروه دیگری بکنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا حدود یک ماه است که یک بلاگر تازه کار شروع به کار کرده ولی در این مدت کوتاه رکوردی کم نظیر از خودش به جای گذاشته است. ماهاتمیر محمد که تازگی ها و پس از انتخابات پارلمانی مالزی که شکستی برای حزب حاکم تلقی می شد، انتقادهای شدیدی به نخست وزیر داشته است؛ دارای وبلاگی یک ماهه است که در این یک ماه توانسته است دارای یک میلیون بازدید کننده باشد. این تعداد بازدید کننده حتی برای وی نیزجای شگفتی داشته است. اگر به وبلاگش سری بزنید می توانید سیل پیامهای تبریک را ببینید. برای فردی به سن 83 سالگی با بیماری شدید قلبی شروع جالبی است، نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:58 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا کشور های پیشرفته تولید علم (به معنای اولیه آن) می کنند و بعد آن علم را کاربردی می کنند تا بعد بتوانند با آن "علم کاربردی" جدید تحولی در سیستم های خود ایجاد کنند. کشور های در حال توسعه در تولید علم نقش کمتری دارند ولی با کاربردی کردن علم های پیشین در حرکتی رو به جلو از "علم کاربردی تولید شده خودشان" بهره می برند. کشور های جهان سوم ولی تنها به استفاده از علم کاربردی می پردازند. هیچ وقت این انتظار از یک کشور جهان سومی نیست که یک شبه تولید کننده علم باشد چون پله پله باید بالا رفت. اگر در یک موضوع خاص کشور پیشرفته در پله 20 است، کشورهای جهان سومی باید پله 5 و 6 را طی کنند تا به پله 20 برسند چرا که آن کشور پیشرفته هم پله 5 را گذرانده است. حال فاجعه وقتی است که اصرار به ساخت نردبانی داشته باشند که از پله 20 شروع میشود. هم نردبان بی استفاده است هم سرمایه های ملتی به باد رفته است و هم اینکه هنوز پله 5 هم برای آن کشور مقصدی دور می نمایاند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا - اهل کجایی؟ - نا کجا آباد ... آباد یا ... میشود اهل نا کجا بود؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:20 توسط نویسنده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:15 توسط نویسنده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:6 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا کرامت انسانی چیزی است که هر انسانی در هر نوع شرایطی دارد و باید از آن حفاظت کند و در افزون شدن آن بکوشد. هر چند که افرادی که در تاریخ به نام جاهل معرفی شده اند بر این مهم توجه چندانی ندارند و متاسقانه نه این که کم نباشند بلکه روز به روز بر آنها اضافه هم می شود و حتی در برخی مواقع فرهنگ غالب!!! جای همه خالی دیشب به مرکز خریدی رفتیم و مشغول خرید بودیم که من احساس کردم اول اینکه خلوت شد (ساعت 9:25 بود) و بعد اینکه فروشنده ها به ترتیب ایستاده اند و با جملاتی تشکر آمیز نیم تعظیمی هم می کنند. پایان کار مرکز خرید در آن شب بود و تمامی فروشندگان به این وسیله از شما تشکر می کردند. به نظر من با این عمل به کار خود این ارزش را می گذاشتند که مشتری را وسیله ایی برای انجام آن میدیدند و از او تشکر می کردند. شاید هیچکدام از آنها به این جنبه فکر نکرده باشند ولی ناخودآگاه در ذهن فروشنده و مشتری این فکر تداعی می شود که هر دو در این مرکر خرید دارای احترام و کرامت هستند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا چند روزی بود که می خواستم این مطلب را بنویسم
ولی نمی دانستم چطور. یکی از مهمترین ارزش های انسانی جان انسان است، موهبتی به
نام "بودن" و "زندگی کردن"؛ و وظیفه هر انسانی چه قوی وچه
ضعیف این است که حداقل از این موهبت خود دفاع کند و در مرحله بعد اگر توانست از
مال دیگران. این موهبت یکی از با ارزش ترین موهبتهاست که در آیین های الهی و حتی بشری
به آن اهمیت ویژه ایی داده اند و در برخی مواقع آن را پایه و اساس نهاده اند.
چند روز پیش خبر انفجار را در شیراز شنیدم و تا همین
حالا هم پیگیر اخبارش هستم. علت چه بوده و هست را نمی دانم ولی دوست دارم از اینجا
به تمامی خانواده هایی که عزیزی را از دست داده اند یا آسیب دیده اند تسلیت بگویم
و آرزو کنم که خداوند صبر تحمل این غم را به آنها عطا بفرماید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 6:30 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا برخی اوقات آدمی در قصه حرف های بزرگ را در قالب کلمات ساده می ریزد و به بیان آن می پردازد و برخی قصه ها در دوران های مختلف جریان پیدا می کند و شاید حتی به فرهنگ ها و کشور های گوناگون نیز برسد. چند وقت پیش سر کلاس حرف از قصه های معروف شد و من اشاره ایی کردم به قصه شنگول و منگول و حبه انگور. در فرهنگ اینجا هم همچنین قصه ایی هست که سه بچه خوک نقش دارند نه سه بزغاله.(البته از قصه های انگلیسی گرفته اند) برایم خیلی جالب است که بعد از آن جلسه، هر جلسه به هر بهانه ایی استاد یادی از شنگول و کنگول می کند (و نه حبه انگور). یکی می گفت ببین چقدر می توانیم بر فرهنگ ها تاثیر بگذاریم. خوشحالم وقتی می بینم عده ایی می توانند تعصبات خود را دخیل نسازند و از کنار هم آمدن فرهنگها لذت ببرند کاری که ما خیلی سخت آن را انجام می دهیم؛ "یا زنگی زنگ می شویم یا رومی روم". |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:14 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا جالب است که جهل عمیق از زمانی آغاز می شود که فکر می کنیم دیگر همه چیز را می دانیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:12 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شده که یک روز صبح احساس کنی که بنا به قراین باید روز خوبی داشته باشی؟ و حسابی شنگول از خواب بیدار شوی ولی با وجود اینکه هیچ چیز با تصوراتت فرق نکرده، بی حوصله باشی و دل ودماغ هیچ کاری را نداشته باشی؟ و شاید بر عکس؛ فکر کنی که روز بدی پیش رو داری ولی بسیار با انرژی همه چیز را پیش ببری و در آخر از خدا بخواهی که همچنین روزهایی را در زندگی ات بیشتر کند؟ حالات روحی انسان کاملا در اختیار خود او نیست؛ در اوج ناامیدی دری باز می شود و در کمال سرخوشی مشکلی به نمایش در می آید. و انسان به این خیال است که بر عالم احاطه دارد در حالی که از درک خود عاجز است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:33 توسط نویسنده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:32 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا یکی از صفت هایی را که ما به خوبی از آن اسم می بریم "وفا" است. پس بیایید رسم وفاداری بیاموزیم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
"چیزی به زبانتان نیاورید که از ارزش شما بکاهد." امام حسین (درود خدا بر او باد) این ایام برای من شده روزهای مراجعه به خود. سکوتی در درونم ایجاد شده؛ "اگر دین دار نیستید، آزاده باشید." آیا توانسته ام لااقل آزاده باشم؟ سکوت درونم ادامه دارد و شاید شرمنده شوم وقتی که جوابی بیایم. پروردگارم! آن گاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ، و آنان را به بخشش نيكو و ثواب وعده مى دهى ، ... براى پيروى ندايت آمدم، و به مهربانى هاى مهربانترين مهربانان پناه آوردم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:54 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|