![]() |
![]() |
|
| همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی |
|
به نام خدا
پیامبران برای این آمدند که بشر با توجه به استعدادهایش رشد و نمو کند، تا دست از جهالت و خودخواهی بردارند و کنار یکدیگر به کمال برسند. خاتم دهنده این پیامبران، پیامبر اسلام با کاملترین برنامه آمده است. برای ما آمده است و خداوند ما را قابل دانسته که دینش را برای ما کامل کرده است. ما هم اسم خودمان را مسلمان گذاشته ایم. روز بعثت شاید باید روز بعثت ما هم باشد. این روز بر شما مبارک. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:23 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا پیش نویس: این بلاگفا این روزها خیلی اذیت کرد. هر چیزی که ما نوشتیم پروند. کم کم دارم از شوک در میآیم. دوره ایی جدید شروع شده که باید دوباره فکر کرد، دوباره تصمیم گرفت و دوباره ساخت. بعضی وقتها آدمها توی زندگی "خیلی" به همفکری دیگری نیاز دارند تا تصمیماتشون را بگیرند. خدا را شکر که در اطراف من آدمهایی هستند که میتوانم در این موارد روی آنها حساب کنم. بزرگترین کمک فکری هم که از طرف شریک زندگی میرسه. پ.ن. دیروز روز میلاد امیرمومنان بود. این روز را به شما تبریک میگویم. و همین طور گرامی میدارم این روز را به افتخار مردان مرد. تبریک خاص و مخصوص از طرف فرزند برای بابام. پ.ن.2 این دومین باری است که دارم این متن را میفرستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:53 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیروز ما یک روز خوب داشتیم در میان جنگل همراه با یک رودخانه زیبا و کلی آبشار! از دیدن لذت بردن اطرافیانم خیلی خوشحالم مخصوصا بانو و برادرم که موقع شنا در اوج ذوق زدگی بود. آبی خنک و شفاف (که کمتر در مالزی پیدا میشود) همراه با حریانی ملایم و عمق مناسب لذت شنای دوباره در رودخانه را به ما داد.
پ.ن. فیس بوک هم فیلتر شد ؟!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:21 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا در این روزهایی که فوتبال ایران تلخ کام است، شاید برای آبی ها این آخر فصلی شیرینی ایی به همراه داشت. ضمن تشکر از فولاد خوزستان، قهرمانی استقلال بر آبی ها مبارک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا ممنون از همه که حدس زدند. البته من بیشتر منظورم روی زمانش بود تا خود موضوع. زمان کاملا با پیشبینی بنده درست از آب درآمد و ظهر بانو فهمیدند. موضوع هم این بود که من هیچ قرصی توی این مدت نخورده بودم. البته کامتنها باعث شد از تجربه آقایون و حسن ظن خانوم ها هم بهره مند شویم. (شکلک خنده به صورتی که سری کامل دندانها معلوم شود) بانو با کلی عکس و خاطره برگشته است. باید یکبار مفصل درباره این غربت بنویسم. تماما با یک پارادوکس قوی همراه میشوی و این هدفت هست که تو را به پیش میبرد. حیف ایران و ایرانی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:23 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
دیشب تا ساعت 11:30 شب "تنها" توی آزمایشگاه بودم. امروز هم از صبح زود. کارهای اینجوری را خیلی دوست دارم ولی بشرطی که تنها نباشم و در ضمن جواب هم حاصل شود. عصر که آمدم خانه حسابی خسته بودم و چون چیزی نخورده بودم نهار را خوردم و خوابیدم.تا اینجا مقدمه. بعد از خواب هم بلند شدم کل خانه را جاو زدم و بعد هم تی کشیدم و وسایل را مرتب کردم و شستشو و... بععععععععععععععله. همکنون بانو در هواپیما هستند به مقصد من. پ.ن. یک کار بوده که من باید انجامش میدادم ولی انجام ندادم. مطمئنم بانو متوجه میشه ولی میخوام ببینم کی. شما چی حدس میزنید؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:54 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا حوصله نوشتن نبود ولی حسب الامر بزرگترها!!! این پست به تحریر در آمد. درباره سریالهای نوروزی تلویزیون (که هنوز همه شان را تمام نکرده ام) نکته خاصی نبود جز اینکه میخواستند طنزی ساخته باشند. من که انتظارم از آقای مدیری بالاتر از اینها بود همه اش هنگام دیدن سریال غرغر میکردم که این چه چیز کش داری است که ساخته شده هر چند بعضی صحنه های فوتبالی اش بد نبود. ولی به نظرم آخرش فوق العاده و به صورت کاملا سمبلیک تمام شد و با شعر تیتراژ شب های برره تمامش کرد. همه میدانند که شصت چی که بود و برره کجا و دیالوگهای آخر این فیلم یعنی چه. ولی در این میان کار نو و پر جنبو جوش و مفرح و نویی هم به نام کلاه قرمزی اجرا شده بود که من واقعا لذت برم از دیدن برنامه های ایرج طهماسب و حمید جبلی. با وجود اینکه برنامه برای کودکان ساخته شده بود نکات ظریف و لطیفی را در این قالب گنجانده بودند و به نظرم از کارهای امسال یک سر و گردن بالاتر بود و تنها مجموعه نوروزی موفق از دید من بود. عید امسال هم فقط با یک سری شوخی همراه بود و ماه عسل هم قصه ایی قدیمی که حال و هوای عید خیلی نداشت هر چند در بسیاری از سکانسها سعی در "عوض کردن حال وهوا"ی خانه ها داشتند. البته فقط تا حالا مرد دوهزار چهره را تمام کرده ام. پ.ن. حالا که بحث برنامه های تلویزیون بود، چه میکنه این نود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:52 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا با ارزوی سالی خوب و پر از موفقیت با چشم اندازی زیبا همراه با سلامتی و شادی برای تمام ایرانیان، سال نو همگی مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:16 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
چهارشنبه سوری هر پیشینه و سمبلی که دارد و سرچ آن در اینترنت خیلی سخت نیست، ولی در حال حاضر تبدیل شده است به قراری برای شادی. این خود میتواند بسیار مفید باشد برای ملتی که در سختی به سر میبرند تا شاید شبی فارق از هر گونه فکر و خیالی به جشن و دیدار همدیگر و بازی بپردازند. حال در این میان رفتارهای اشتباهی هم دیده میشود و برخی رفته اند در فکر این که فقط "بترکونند". این هم تا حدی بد نیست ولی به شرطی که از حد شوخی به آزار نرسد و از حد سلامت به ایجاد خطر جانی. آرزوی خوشی و شادکامی برای همه ملت ایران در این روزهای آخر سال را دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:0 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
یکی از خصایص انسانی که اگر در هر فردی دیده شود افراد را به خود مجذوب میکند و جزو حسنات یک فرد حساب میشود، "اخلاق نیکو" و "اخلاق مداری" است. این دو با هم متفاوت هستند و اولی آسان تر از دومی است. این دو خصیصه در پیامبر اسلام، درود خدا بر او و خاندانش باد؛ به صورت برجسته ایی ظهور داشته است. با تبریک سالروز میلاد پر برکت ایشان، شاید وقت خوبی باشد که ما هم با خود عهد ببندیم تا کمی خوش اخلاق تر و اخلاق مدارتر شویم. بهترین اسوه و الگو هم که در این روز جلوه نمایی کرده اند. بیایید در دنیایی که مسلمانان را خشن، بی اخلاق، به دور از عطوفت انسانی و غیره میشناسند، حداقل برای خود اثبات کنیم که مسلمانی این گونه نیست. خداوندا به حق فرستاده رجمتت که در این روز دنیا به حضورش حجتی دیگر یافت ما را از رحمت بیکران خود بهره مند ساز و کمکمان کن که اخلاق خوش و اخلاق مداری یکی از خصوصیات ما شود. میلاد نور دل خداجویان محمد مصطفی و ادامه دهنده راهشان جعفر صادق، درود خدا بر آن دو باد؛ بر شما مبارک. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:30 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا روز چهارشنبه صبح زود با بانو رفتیم فرودگاه و بانو الان در وطن به سر میبرند. حدود دو هفته قبل از آن سالگرد ازدواجمان بود. توی این مدت این اولین باری هست که از هم جدا میشویم. ولی زندگی میدان تجربه است. شاید فرصت بدی نباشد برای خود آزمایی دوباره درباره زندگی ایی که در آن با هم بودیم و الان جور دیگری تجربه اش میکنیم. اینکه در زندگی با هم چه چیزهای خوبی داریم که شاید کمتر به چشم بیایند. بعد از حس دلتنگی و بی حوصلگی اولین چیزی که پیش میاید کلی حرف است که توی ذهنت قلمبه میشوند و نمیتوان آنها را در تماسهای تلفنی و چتی و ... بیان کرد. هر چند موقعیتی است که سرم خیلی شلوغ است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:46 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا خب دیدید که فیلمی که در گاهی نامه معرفی شده بود جایزه اسکار گرفت. آن هم نه فقط به عنوان بهترین فیلم بلکه اگر اشتباه نکنم 7 جایزه اسکار را به خود اختصاص داد. شک نکنید که دست هایی در کارند. و بعد اینکه رخدادی در راه است که اگر حوصله ایی بود بعد از رخ دادنش به آن اشاره خواهم کرد. فقط اینکه دلتنگی به همراه دارد. پ.ن. استاد راهنمای من خیلی آدم خوبی است ولی دارد کفر مرا در میآورد!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:40 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این نوشتار فقط به صورت کامنت هست. ما بعد از رفتن مادر مجبور شدیم فوری به یک سفر بیایم و هنوز هم اینجاییم. اینجا فکر میکردم فارسی نشود نوشت ولی میشود فقط چند حرف را نمیشود نوشت. ممنون از همه کسانی که با کامنتی خوشحالمان کردند و کسانی که سر زدند. در خدمتم بعد از سفر. جای همگی خالی البته نه موقع های کاری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:2 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این روزها، روزهای آخری هست که در کنار مادر در این سفر بسر میشود. بر رسم روزگار دقیقا در این روزها گزفتاریها دو چندان میشود که از طرفی شیرینی کنار هم بودن کمتر حس شود، و از طرفی دیگر تلخی رفتن برای لحظاتی فراموش. ولی دلتنگی پدر و مادر هم آرامشی است برای ما و خودشان در رفتن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:24 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا فرا رسیدن ایام محرم را تسلیت میگویم. برای من محرم و رمضان جدای بقیه سال است. شاید این دو زمانی هستند که انسان نگاهی به خود و اطرافش بکند و بهتر شود. وقتی برای شناخت خوبی ها و شاید عمل کردن به آنها. در اوایل محرم فوت مادر دوست وبلاگیمان، شهلا خانم؛ خبری دردناک بود. ولی چیزی که من از ایشان در هنگام سفرشان شنیدم خاطره های خوبی بود که در ذهن اطرافیان و ما خوانندگان وبلاگشان گذاشت. به شهلا خانم و همسرشان علی آقا و خانواده محترمشان تسلیت میگویم. یادشان به نیکی باد. چیز دردناکی که در محرم یادآور میشود این است که برخی اوقات خوبیهای بزرگ همراه میشوند با بدیهای بزرگ؛ و دل به درد می آید از حماسه حسینی. چشم عبرتی باید گشود و درسی گرفت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:53 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا شاید توی زندگی کنفرانس رفتن و سخنرانی خیلی پیش بیاید ولی این یکی برای من متفاوت بود چون چشمان مشتاق مادرم را در بین مستمعین میدیم. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. محل کنفرانس توی یک هتل بود. فقط من نمیدانم توی این مالزی چرا اینقدر سالن ها سرد هستند. کلیه هایم از سرما درد گرفته بود و مجبور بودم مرتب سالن را ترک کنم و چای ایی بخورم تا گرم شوم!!! پ.ن. شب یلدای همگی خوش. ما که امشب مهمان هستیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:1 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا سخنانش همیشه برای من خوشایند است و تفکر برانگیز. احساسی چندگانه وجودم را فرا میگیرد وقتی که میخواهم چیزی از او بگویم یا بنویسم. عید غدیرش مبارک باد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 7:53 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا باید قدر لحظه لحظه این روزها را دانست، ولی حیف که کارها نمیگذارند که از صد در صدش استفاده کنم. پ.ن. با آمدن مادر و امتحان کردن فلفل های بسیار تند اینجا که نسبت به ایران خیلی تندتر است، بانو هم با کشف استعدادش در فلفل خوردن غذاهایی طبخ میشود بسی تند و خوشمزه. کسی هم به فکر این نیست من چه جوری نخورم. تقریبا دو برابر قبل اشتها دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:27 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این روزها که ما حسابی "مامان خون" مان کم شده بود داریم جبران میکنیم. هر چند که این کارهای دانشگاه هم وقت میگیرد. تا حالا چند جایی رفتیم و گشتیم و جای همگی را خالی کرده ایم. ولی بیشتر وقتمان را به با هم بودن و از زمین و زمان گفتن صرف کرده ایم. حالا تا کی این حرفها تمام شود من نمیدانم. توی یک کنفرانس بین المللی هم یکی از مقالاتم برای سخنرانی قبول شده و خب باید به کارهای آن هم برسم. اینجا عید قربان روز دوشنبه است. پیشاپیش این عید را به همه تبریک میگویم و امیدوارم که این ایام را با شاد کامی بگذرانید. پ.ن. از همه کسانی که سر میزنند و من در مقابل نمیتوانم لطفشان را فعلا جبرای کنم، تشکر میکنم جمیعا!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:38 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا ![]() این چند روز خیلی گرفتار بودم، خیلی!!! به طوری که بعضی روزها 15 ساعت کار میکردم و بیشترش هم پای لپ تاپ. خسته کننده بود ولی خدا کند که نتیجه اش خوب شود، آنوقت است که همه اش میارزد. توی این وضعیت استاد من یک دستیار تحقیق به من داده است. حالا دیگر نمیدانم این را توی این گرفتاری چی کار کنم. اسمش هم عایشه است، اسمی که من توی ایران اصلا ندیده بودم. این هفته یکم مشق بهش دادم تا هفته دیگر ببینم چی پیش بیاید. خانه ما رنگ و بویی دیگر گرفته است. چرا؟ چون دو روز دیگر میزبان مهمانی که از ما صاحب خانه تر است هستیم. کاش کارهایم کمی کمتر بود تا از وجودش حداکثر استفاده را می کردم. فقط حیف که پدرم در این سفر او را همراهی نمیکند. البته همچنین خواهرم. پست دستان تو را تقدیم به دستانی کردم که قرار است دو روز دیگر در آغوششان قرار گیرم. خوش باشید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:50 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا پیش نویس: این سومین بار هست که دارم این پست را مینویسم و بلاگفا اگر نپروندش آپش کنم. آدمی وقتی یک کاری را برای مدتی با برنامه به طوری انجام دهد که اکثر اوقات شبانه روزش را پرکند، بعد که آن کار تمام شود، تمام کارهایی که در این مدت میخواسته و نتوانسته انجام دهد بر سرش حمله ور میشوند. تازه کارهای عقب افتاده هم هستند که باید انجام شوند. این شده روزگار الان من!!! پی نوشت: میلا امام رئوف را به همگی تبریک میگویم با تاخیر و از همه ممنونم بخاطر اینکه به یاد گاهی نامه و نویسنده اش بودند مخصوصا پیغام خصوصی ها. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:20 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا به به... چرا؟ ....... چون تولد است. تولد یک سالگی است. تولد یک سالگی "گاهی نامه". خواهش میکنم بگذارید اول شمعش را فوت کند بعد کف قشنگه را براش بزنید. ![]() ممنون از همه آنهایی که توی این یک سال گاهی نامه را خواندند و تشکر مخصوص برای آنهایی که نظراتشان را هم پیوست کردند. پ.ن. برای "گاهی نامه": اگر سرم این قدر شلوغ نبود حتما برایت یک پست مفصل میگذاشتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:31 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیروز مهمان استادم بودیم به مناسبت عید فطر. بزرگترین عید در اینجا برای مالایی ها عید فطر است که یک هفته تعطیل است و معمولا در این یک هفته اکثرا به مسافرتی هم میروند. رسم دیگری که دارند این است که افراد روزی را مشخص میکنند و در آن روز میزبان تمام افراد فامیل، دوست، همسایه ها و حتی افراد غریبه ایی که گذرشان از آن محل می افتد، میشوند. در این نوع مهمانی ها فقط غذا میخوری و بعد حدود 15 دقیقه مینشینی و بعد باید بروی تا افراد جدید بیایند. البته دیروز ما بیش از 2 ساعت انجا بودیم چون از این عادتها نداریم!!! این رسم در بین هندی های اینجا هم باب شده که زمان این مهمانی هایشان در "روز نور" میباشد. جالب اینجاس که در مهمانی های عید فطر میتوانی مالایی، هندی، چینی و حتی ایرانی ببینی!!! و همه در کنار هم با احترام به ارزشهای یکدیگر به راحتی گذران عمر میکنند. ![]() این مدت خیلی مشغول هستم و تنها تفریحم همین مهمانی بود. تا حدود 25 روز دیگر هم به همین منوال میگذرد، دعا کنید نتیجه اش خوب باشد. پ.ن. متن بالا هم به زبان مالایی یعنی "عید فطر مبارک"!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 6:42 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا عید فطر را به همگی تبریک میگویم. اینجا که قرار بود برای مالایی ها سه شنبه عید باشد ولی آنها هم ماه را ندیدند و امروز برای همه عید بود. امیدوارم این یک ماه میهمانی خدا فرصتی بوده باشد برای دیدن گذشته و بررسی آینده خود. حالا امروز نوبت عیدی گرفتن است. هدیه هایتان نیز مبارکتان باد. ![]() این عکس را هم هر چند به حال و هوای پاییزی ایران نمیخورد ولی آرزو می کنم دلهایتان بهاری باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 7:4 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این چند روز خیلی مشغول بودم و حتی وقتی نمی ماند تا به اینجا سری بزنم؛ یا اگر هم فرصتی پیش می آمد چشم ها آنقدر خسته بود که قادر به خواندن نبودم. هنوز در میهمانی خدا هستیم، و هر چند دیگر کم کم دارم کم می آرم، ولی خوان نعمتی است که هر لحظه اش میتواند با یادش نجاتی در پیش داشته باشد. خدایا از این سفره احسانت ما را نصیبی ده با کرمت، و دل خسته ما را طراوتی ده با رحمتت. ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:39 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
بار الها! بما دستور دادی که سائل را از در خانه خود رد نکنیم. من آمده ام به درگاهت و سائلم؛ ردم مکن جز به برآوردن حاجتم. و به ما دستور دادی به احسان ... (دعای ابو حمزه ثمالی) ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:2 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
به اوقات مالزیایی ها که دوشنبه اول ماه رمضان بود امشب، شب قدر است. خسته از سرگردانی های روزگار چشمم به این شعر افتاد: کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم / سحري با نظر لطف تو بيدار شويم کاش، کاش و ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:24 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا توی شهر به این بزرگی، رفتم توی یک مرکز خرید 5 طبقه که فقط مخصوص IT هست، ولی دقیقا این اداپتور پیدا نشد که نشد تا آخر به صورت قرضی یکی خریدم و با مصیبت و چندین متر سیم کشی اینترنت به کانون گرم ما بازگشت، تا بدهم به شرکت خود این مودم تا برایم اداپتورش را بیارند. اینجا اینترنت یعنی همه چیز. از نان شب هم واجب تر است. اینترنت یعنی رادیو، تلویزیون، کتاب درسی، تلفن، سرگرمی، ارتباط با استاد، ارتباط با دوستان،منبع مالی، روزنامه و ...... حالا شما فکر کنید که یک روز این اینترنت قطع شود. به تخت بستن ندارد؟؟؟!!! علاوه بر اینها وقتی دور از خانواده باشی اینترنت یعنی یک پل ارتباطی با خانواده. نه فقط ما اینجوری باشیم؛ کل بچه هایی که اینجا هستند همین حال و هوا را دارند. حالا هی بگویید چایی تلخ بخور و .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:59 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا بالاخره این سمینار را دادم و تمام شد. فعلا که دارم دنبال کارهایی را که این هفته باید انجام میدادم و ندادم مثل خرید خانه بروم. از امروز که شروع شد. توی این واویلا یک اتفاق ناگوار هم افتاده و آن اینکه ادپتور مودمم دیشب سوخت. امروز هم هر قدر گشتم پیدا نکردم. فردا هم که شنبه هست و دو روز پشت سر هم تعطیل، نمایندگی اش هم تعطیل است. برای ما که اعتیاد از نوع بسیار شدید به اینترنت داریم خیلی عذاب بزرگی است. امروز همش بدنم درد میکرد. اگر فردا هم پیدا نکنم باید خودم را ببندم به تخت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:41 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا بانو امروز بامیه درست کردند و توی این نبود امکانات وطنی ما را به یاد رمضان های خودمان، بعد از افطار با زولبیا بامیه؛ انداختند. جای همگی خالی واقعا هم خوب شده است. ![]() عکس بامیه های خودمان بهتر بود ولی آپلود نشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا توی سومین روز مریض شدم و بعد از حدود یک ماه آخر این مریضی بر ما غلبه کرد. بدی سرماخوردگی اینجا این است که ذره ذره خوب میشود. بدن درد شدید و کسلی بی حدی با خود به همراه دارد. تا فردا باید خلاصه مقاله تحویل بدهم و هفته آینده هم Graduate Seminar دارم. امروز تمام فعالیتهای خارج از خانه تعطیل شده است تا استراحت کنیم که بعدش بتوانیم به زندگیمان برسیم. ما را هم دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا باز هم رمضان سر رسید تا غبار غفلت بزداییم و اندکی با خود روراست شویم. باز هم رمضان سر رسید و شور شوقش در دل ما حال جدیدی ایجاد کرد. امسال با توجه به اینکه هم میزان درس زیاد است هم قدرت جسمانی پایین و هم شرایط آب و هوایی مالزی وار، خدا کمک کند که روزه داری شایسته باشیم. امیدوارم که امسال در مهمانی خدا به همه خصوصا مسلمین حسابی خوش بگذرد. ![]() ما را هم فراموش نکنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:12 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا چند مطلب برای این پست آمده توی نظرم: اول اینکه اینجا بنزین ارزان شد. به میزان حدود 45 تومان. بعد از افزایش حدودا 300 تومانی بنزین و کلی سر و صدا از طرف مخالفین به بهانه اینکه قیمت جهانی نفت کاهش پیدا کرده، قیمت بنزین هم کاهش یافت. دوم اینکه امروز جائی خواندم که توی 35 پایتخت جهان که ایران جزو آنها نبوده، نیویورک، زوریخ و تورنتو به ترتیب مودب ترین شهرها و بمبئی، بخارست و کوالالامپور به ترتیب بی ادب ترین شناخته شده اند. معیار این اندازه گیری این بوده است که آیا افراد در را برای کسی که با فاصله کم پشت سر آنها میاید میگیرند ویا خیر! در خرید از مراکز خرید رفتار فروشنده ها چطور است! برخورد افراد با پوشه ایی که به صورت عمد در یک محله شلوغ به زمین می افتد چگونه است. ما را بگو که دلمان را خوش کرده بودیم که چقدر اینجا افراد مودبند و احترام می گذارند و ما گله از بی احترامی توی سفارت میکردیم. ای بی ادبها!!! سوم هم اینکه با وجود تلاش زیادی که دارم میکنم ولی فکر کنم در استانه ماه میهمانی خدا دچار سرماخوردگی شوم.[گریه] |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:30 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا برخی اوقات حوادثی پیش می آیند که علاوه بر اینکه خودشان تاثیری بر روی زندگی دارند باعث میشوند که سلسله حوادثی را یادآور شوند که تاثیرش را چند برابر کند. ولی باید از لحظات گذشت وگرنه لحظات از تو میگذرند. خدایا در لحظات سخت یار و یاورمان باش و نگذار در این بیابان تفت لحظه ایی وحشت فقدانت را در دل راه دهیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:33 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
حوصله نوشتن نبود ولی باید این وبلاگ هم نفسی بکشد. دو هفته ما هم تمام شد و هر چه بیشتر خوش گذشت آخرش را ... از کلمه Departure بیزارم هر چند که هر کداممان روزی به مرحله اصلی اش میرسیم. دل هر دویمان هوس وطن کرده است بدجور. با تمام این ها خدایا بسیار ممنونم که خاطرات خوشی برای ما رقم خورد. امروز یک Presentation هم داشتم. کلا خیلی این مواقع استرس ندارم، ولی موضوع خیلی مشکلی بود و تقریبا کسی اصول کار را نمی دانست. استاد کل پرزنت را نت برمیداشت و سه چهار بار هم از من خواست که جمله را تکرار کنم تا بنویسد. دو تا اسلاید بیشتر متن نبود بقیه شکل بود که توضیح می دادم. بعد نوشت: راستی از عکس زیر هم در پرزنت امروز استفاده شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:42 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
مژده برپایی حکومتی که در آن حق همه به صورت کامل ادا شود، حکومت زدودن اشک غم و نشاندن لبخند شادی؛ مژده شکوفایی بشریت بر شما گرامی و مبارک باد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این روزها با حال و هوای شعبان و بعد از آن میهمانی خدا، ما هم میزبان میهمان عزیزی هستیم. جاهایی رفتیم که برخی از آن را خودمان هم قبلا نرفته بودیم و گذاشته بودیم که با مهمانی که می آید اینجا برویم تا دوباره کاری نشود. [نیشخند] امیدوارم گذر این روزهای شاد باعث مستدام شدن شادی شود. آب و هوا هم این چند روز همراهی کرد و گذاشت که خاطرات خوشی رقم بخورد. این هم یک عکس از پارک پروانه ها که به صورت آماتور گرفته شده است: ![]() راستی، دست بجنبانید، بیاید اینجا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
میلاد امام حسین، آموزگار تاریخ؛ و پسر برومندشان، زینت عبادت کنندگان؛ و همچنین فرزند رشید امیرالمومنین و وفادار به راه حق؛ بر شما مبارک. ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:35 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا چند روز پیش را گرفتار بودم. چند روز آینده را هم نیز. اما سنخیت این مشغولی چند روز آینده فرق می کند. مهمان داریم از ایران. در این چند روز در دنیای واقعی انقدر مشغول خواهم بود که کمتر به دنیای مجازی راه پیدا خواهم کرد. سنگر را حفظ کنید بر میگردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:7 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا سالروز آغاز وحی راه نجات، مبعث پیامبر خدا، که درود حق بر او و خاندانش باد؛ بر تمام عالمیان مبارک. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:5 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا پیش نویس: مطلب پایین را به مادرم وعده داده بودم که به صورت نامه ایی برایش بنویسم، ولی بعد بهتر دیدم که آن را در اینجا بگذارم. چند وقت پیش بسته ایی از ایران توسط یکی از آشنایان برای ما آورده شد. بسته به صورت ماهرانه ایی توسط مادرم بسته بندی شده بود و در حجم کم، وزن زیادی گنجانده شده بود. موقغ باز کردن بسته بندی مثل این بود که دستان مادرم را حس می کنم به همین خاطر با سرعت کمتری کار باز کردن را ادامه دادم. درونم از شعف به قلیان درامده بود. کیف چیدنش را خوب بلد بودم و با هر تایی که باز میکردم متوجه حالتش میشدم. می دانستم کدام را با ذوق بیشتری پیچیده است و برای کدام بیشتر منتظر است تا فرزندانش آن را استفاده کنند. برای خودم خیلی جالب بود. ناگهان از شادی درونم دست آشنای دیگری را هم حس کردم. کسی که می دانستم چگونه مرا شاد می کند، چگونه غمگین. راه و روشش را می شناختم. همراه همیشگی ام بوده. دستش را بر روی قلبم گذاشته بود و شعف یاد مادر را در دلم بی قرار کرده بود. شکرش را گفتم و به خودم فرصت دادم تا از این شادی درون لذت برم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:41 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا این عنوان یکی از سخنرانی هاس استاد شریعتی است (بالا) که تمام علاقه مندان به بحث های جامعه شناسی، فرهنگی، ادیان و کلا دوستداران حرفهای نو و تفکر ساز را دعوت به خواندن و یا شنیدنش میکنم. ولی من در این پست می خواستم از چیزی بگویم که چند روز پیش دیدم. در پی درگیری بین نیروهای پلیس با مخالفین دولت به دلیل اعلام دوباره جرم علیه انور ابراهیم در مالزی، پلیس گشت های هوایی را هم در برنامه کار خود داشت. در این گشتهای هوایی از هلی کوپترهای بی صدا استفاده میشود که من فقط در فیلم هلی کوپتر پلیس دیده بودم. به نظرم دیگر بیان کردن اینکه یوفو ها متعلق به فضایی هاست بحث جالبی نیاید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:59 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا هر از چندگاهی چند خبر کوتاه از خودمان را در وبلاگ می گذارم. این دو روز شنبه و یکشنبه روزهای پر کاری بودند. دوستانمان هم که از ایران برگشته اند و دیروز را با هم بودیم. بانو هم سرما خورده است. امیدوارم هر چه زودتر خوب شود. خدا کمک کند تا کارهایمان را خوب و زود انجام دهیم. روزهای پر کاری در پیش رو داریم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:50 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا تازه از دانشگاه آمده بودم؛ می خواستم یک کم توی وبلاگ غرغر کنم، ولی خبری دیدم که دیگر حس و حالم عوض شد. خسرو شکیبایی در اثر عارضه قلبی در گذشت. ![]() سریالهای "خانه سبز" و "روزی روزگاری" خاطره او را همواره به به یاد من میآورند. روحش شاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:52 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا همین الان چت کردنمان با پدر و مادرم تمام شد. موضوعی خنده دار پیش آمده بود و مامانم داشت تعریف می کرد. مثل توی ایران همه با هم می خندیدیم. دلم غش می رفت وقتی خنده هاشون را میدیدم. نتونستم اینجا ننویسمش. به هر حال همه اش خاطره است. روزگاری این وبلاگ دوباره ورق خواهد خورد و چه چیز بهتر از اینکه یادآور شادی بابا و مامانم باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:7 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا
چی بگویم؟؟؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:56 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دیشب صبح ساعت 5 که داشتیم از مک دونالد بر می گشتیم لبخندی بر روی صورت داشتیم. این بازی های یورو هم برای ما که حدود یکسال بعد از استرس هایی که سال قبلش توی ایران داشتیم، تنوع خوبی بود. مخصوصا اینکه توی تعطیلات هم مجبور بودم حسابی کار کنم. دیشب هر چند یک ساعت زودتر رفتیم ولی این ملت مالایی همه جا را پر کرده بودند و ما فقط یک جا پشت به پرده گیرمان آمد. عجب بازیی کرد این اسپانیا. به نظرم حتی از لحاظ شخصیت قهرمانی برتر از هلند هم بود. کاملا بازی را در اختیار داشت حتی اواخر نیمه دوم که آلمان باید فشار می آورد. به هر حال مبارک اسپانیایی ها. حواشی اختتامیه من فقط داشتم دنبال جا می گشتم. می خواستم صورتم را پرچم ایران رنگ کنم تا شرکت در جام ملتهای اروپا هم به حقوق مسلممان تبدیل شود، ولی رنگ تموم شده بود. دنبال حاشیه بودن زیادش خوب نیست. بازی خیلی خوبی بود. همین کافیه! ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:36 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا دو تا از بازی های اسپانیا را تا بحال دیده ام. بازی مقابل ایتالیا که یک بازی کیملا برنامه ریزی شده از سوی هر دو تیم بود ولی برنامه اسپانیاییهایی که از لحاظ جثه نصف ایتالیاییها نبودند بسیار جالبتر بود ونتیجه داد. ولی تیم اسپانیا جلوی روسیه اصلا روش بازی اش عوض شده بود و با خسته کردن روسیه سه گل شیرین را زد. حواشی - بازی با ایتالیا با وجود برتری جسمانی ایتالیا، در پایان میزان دویدن ایتالیا بیشتر بود و این نشان دهنده این بود که اسپانیا بلد است چطور حریفش را بدواند. - بازی با روسیه ما ساعت 3 شب رفتیم مک دونالد تا از آنجا بازی راببینیم (تلویزیون نشان نمی داد!!!). - روسیه با وجودی که در تمام دنیا چندان طرفداری ندارد در بین چینی های مالزی طرفدار زیادی دارد و این باعث تعجب من بود تا بالاخره فهمیدم به علت رابطه بین چین کمونیستی با شوروی بوده است!! - مالایی های جوگیر توی رستوران صورتشان را رنگ میکردند به رنگ تیم طرفدارشان. همه یا روسیه بودند یا روسیه و اسپانیا با هم. ما هم جوگیر همه صورت را اسپانیا رنگ کردیم. - به ازای هر گل یک بن سیب زمینی سرخ کرده رایگان به هر نفر می دادند، حساسیت بین جمعیت آنقدر بالا بود... امیدوارم بازی فینال بازی پر گلی باشد (من بلد نیستم از این صورت ها بگذارم ولی اینجا نیشخند هست) ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:38 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا امیدوارم خداوند به لبخند روی صورت رسول خدا در تولد دختر گرامیشان، لبخند را روی صورت شما همیشگی کند. سالروز ولادت فاطمه زهرا، درود خدا بر او؛ بر شما مبارک باد. خداوندا کمکمان کن که فقط رضای تو را در هدف مسیر زندگیمان قرار دهیم. خداوندا لطف شناخت این بانو را برایمان مهیا کن تا شاید قدم هایمان را درست تر برداریم. ![]() این روز را به تمام مادران دنیا نیز تبریک می گویم و از این راه دور بر دستان مادرم بوسه ایی سرشار از عشق می نوازم تا اگر فقط کمی از محبتش را پاسخگو باشم. گرمای قلبی ات همیشه گرما بخش وجود ماست، دلتنگت هستیم. روز زن هم مبارک. خب معلومه مخصوصا به همسرم که در طول این مدت اشتراک، شادی هایش را شریکم شد و ناراحتی هایش را سعی کرد که تنها تحمل کند. بوسه و از این چیز ها توی وبلاگ خبری نیست بچه می آید می خواند، بد آموزی دارد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:52 توسط نویسنده |
|
|
به نام خدا چند روز بود که چند تا از استادهای مرکز تحقیقاتی که توش کار میکردم آمده بودند مالزی برای کنفرانس. بعد از این مدت چهره های آشنا برای خودش تجدید دیداری بود هر چند استاد خودم در این سفر شرکت نکرده بودند و این مایه دلتنگی بود. امروز آخرین روز اقامتشان بود و به رسم ادب دیشب ما به دیدارشان رفتیم. معمولا توی این دیدارها بحث سر این میشود که تفاوتها را بیان کنیم ویا سخنی از احوال شخصی و درسی و ... بگوییم. یکجای سخن که وارد بحث های تخصصی شده بودیم ناگهان متوجه چشمانی براق شدم که دارند با لبخند مرا نگاه میکنند. واقعا الان هم که فکر می کنم نمی دانم در آن لحظات داشتم چه چیزی می گفتم، اصلا حرفهایم مرتبط بود یا نه چونکه نگاه بانو بدجوری برایم گیرا بود. معمولا این جور حرفها را من نمی زنم چه برسد توی وبلاگ، ولی دلم نیامد نگویم که برخی اوقات چطور یک نگاه آشنا روشنایی هایی در دل که ایجاد نمی کند. نگاهایمان را از هم دریغ نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:30 توسط نویسنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خودتان قضاوت کنید!!!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نه فقط محض خنده!! معرفی به دیدنم بیا سخنان |
| پیوندها |
|
آی آدمها...! خلوت من عصر یخی بی جناق ها عشق بازی آسمون شاهدخت سرزمین ابدیت رنگارنگ از من...تا...زندگی دلم می خواست ... گذر زمان یادی کن و سلام زندگی نگاهی دوباره نگین شیراز یک عدد مژگان |
|
RSS
|