تبليغاتX
گاهی نامه - و خدایی که در این نزدیکی است
همه چیز؛ در پاره ای از اوقات قاطی پاطی

به نام خدا

دیروز برای اینکه خیلی تنها توی خانه ننشینم و در ضمن هوایی هم عوض کنم، در حالی که در تعطیلات میلاد پیامبر، درود خدا بر او و خاندانش باد؛ قرار داشتیم راهی آبشاری در نزدیکی شدم. البته از اول قرار بود که با چند نفر دیگر به آبشار دیگری بروم که یکساعت پیاده روی در جنگل بکر داشت ولی پایه نشدند و من این آبشار را انتخاب کردم. مسیر خیلی قشنگی داشت و من را یاد شمال خودمان انداخت. هوا ابری بود و اگر باران میامد بر میگشتم ولی تا عصر، موقعی که خواستم برگردم باران نیامد. چون تنها بودم توی ذهنم عجیب درگیر بحثی بودم که یک دفعه احساس کردم چقدر دلم برای بعضی چیزها تنگ شده است. یکی یکی داشتم مرور میکردم که یک دفعه ... چقدر دلم برای خدای سالها قبل خودم تنگ شده است؛ خیلی.

خدایی که الان میشناسم بسیار تواناتر، بزرگتر، جبارتر، قهارتر و ... است. عقوبتش سنگین تر شده و بخشش وسیعتر ولی رفاقتش با من کمتر. همیشه بوده وهست و در زندگی من نقش دارد و به او اعتقاد داشته ام و دارم، با تمام وجود؛ حتی وقتی نافرمانیش را کرده ام میدانستم هست ولی...

رفاقتی بود که اگر چشم پوشی میکرد از روی دوستی بود نه از بخشش و رحمانیتش؛ اگر لطف میکرد به دوستش کرده بود نه به بنده اش.

دیگر فقط رانندگی میکردم. شاید جواب سلامش فقط چشمانی خیس بود...

پ.ن. این جور حرف را فقط برای بانو میگفتم و گاهی برای پدر و مادرم مینوشتم ولی دیروز تصمیم گرفتم این را هم اینجا بگذارم برای ثبت در تاریخ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:43  توسط نویسنده |